Print this Page

مقالات رسیده

خاطره هایی از زندان پلچرخی و فراز و فرود های پس از “رهایی”

 ودود رهروان

پیش گفتار

تا آنجا که من آگاهی دارم، در تناسب به شماری کسانی که در دوران حاکمیت حزب دموکراتیک خلق افغانستان زندانی سیاسی بوده اند، شماری اندکی از آنها خاطره های شان را نویشته اند. به نظر من هر بازمانده ی از زندان های “خلق- پرچم” می تواند شاهد بخشی مهمی از تاریخ باشد.  بنا برآن،  لازم است خاطره های شان را از زندان با دقت و امانتداری بنویسند.  بویژه خاطره هایی که نیاز پژوهشگران تاریخ را برآورده می سازند.  این خاطره ها می توانند مواد خام لازم برای تاریخ نگاری باشند. هرگاه از یاد داشتها و خاطره های هرخاطره نگار چند جمله به کار پژوهشگران تاریخ آیند و ثبت تاریخ گردند، کمکی بزرگی خواهد بود به نگارش تاریخ.  اکثری از کسانی که تاحال به این کار همت گذاشته اند، به نظر من، از یک نوع دید “گروهی”، “حزبی” و ایدیولوژیک به آنچه بر آنها گذشته است، نگاه کرده اند.  زبان نگارش شان بیش از حد تند، پرخاشگرانه، انتقام جویانه و سرشار از حس نفرت به زندان بانان و شکنجه گران بوده است. البته وجود این حس  بدبینی و نفرت، و بازتاب آن در روایت خاطره های آنهای که شاهد بد رفتاری ها و برخورد های خشونتبار زندانبانان و شکنجه گران بوده اند، و این همه بد رفتاری ها و شکنجه ها را با پوست و گوشت خود  تجربه کرده اند، قابل درک است. اما به باور من، با توجه به تاثیر آن بر خواننده ی جستو جوگری که در پی یافتن واقعیت های رفته در زندان است، خواندن این نوع سرگذشت ها و خاطره ها وقتی بیشتر جالب و خواندنی خواهد بود که روایتگر آن مثل یک شخص سوم به آنچه بر وی گذشته نگاه کند. بدون تردید زندگی در زندان، بویژه زندان سیاسی، دشوار و رفتار زندان بانان با زندانیان خشن وغیر انسانی است. این را هر آدم آگاه از ماهیت دولتها و زندانها می تواند تصور کند. با این حال، وقتی گذارشگری در وسط شکنجه گر و شکنجه شونده قرار می گیرد و ناظر بدرفتاری های زندانبانان

با زندانیان است، کار و وظیفه او فقط گذارش واقع بینانه ی آنچه که شاهد آن است می باشد، نه فحش دادن و ناسزا گفتن. من نویسنده ی حرفوی نیستم. با قواعد و نورم های خاطره نگاری هم آشنایی لازم را نه دارم، با آنهم خواهم کوشید تا آنجا که می توانم در نقش یک نظاره گری بی طرف، یا شخص سوم، سرگذشت زندانم را روایت کنم. از خواننده های گران ارج، بویژه آنهایی که خود قربانی شکنجه و زندان بوده اند، آرزو می کنم که هرگاه در جریان خواندن این یاد داشتها در باره ی مواردی از آنها شک داشتند، دیدگاه شان را در باره ی آن درهمینجا و یا به صورت جداگانه در برگه ی خود بنویسند.

سرگذشت من از زندان این بخش ها را در برخواهد گرفت

پیش زمینه های زندانی شدن من

روزهای اول گرفتاری

چریان بازجویی

اعلام اتهام

محکمه “اختصاصی انقلابی”

تصمیم و فیصله محکمه به هشت سال زندان

بلاک دوم و آغاز دوره ی محکومیت

دگرگونی فضای زندان پس از محکومیت

آشنایی با چهره های ماندگاری هم زنجیر

سازمان ها و گروه های سیاسی درون زندان

سازمانها و گروه های چپ

روابط با همی گروه ها و سازمانهای چپ

روابط گروه ها و سازمانهای چپ با سازمانها و احزاب راست و مذهبی

سازمانها و احزاب راست و مذهبی

روابط باهمی سازمانها و احزاب راست و مذهبی

رهایی از زندان و فراز و فرود پس از آن

 

 

 

بخش نخست

پیش زمینه های زندانی شدن من

نگاهی شتابان به سالهای 1354 تا 1359

 ( از بهار 1354 تا بهار1357 کودتای ثور )

بهار۱۳۵۴، پوهنتون کابل

 به گذشته خود که نگاه می کنم سالهای۱۳۵۴تا ۱۳۵۹خورشیدی را اثرگذار ترین سالهای می یابم که مُهر آن بر آنچه پس از آن بر من پیش آمد خورده است.  بهار ۱۳۵۴ شامل پوهنتون کابل شدم، جایی که تاریخ مبارزات سیاسی افغانستان معاصر با آن گره خورده است. از صنف نهم مکتب شیفته ی آموختن اقتصاد بودم. این شیفتگی بیش از هر انگیزه ی دیگر، انگیزه ی “سیاسی” داشت. زیرا شنیده بودم که “سیاست بیان فشرده اقتصاد است.” بنابرآن می پنداشتم، هرکس اقتصاد آموخت “فشرده” آن، سیاست، را نیز آموخته است. اما وقتی شامل پوهنځی اقتصاد شدم، به این واقعیت بر خوردم که تصوری که من از آقتصا داشتم با آنچه که در پوهنځی افتصاد آموزش داده می شد “زمین تا آسمان” فرق داشت. برداشت من از اقتصاد در واقع این بود که آن را بیان جنبه های اجتماعی “تولید”، “توزیع” و “مصرف” می فهمیدم، در حالیکه نود درصد از مضامین که در پوهنځی اقتصاد آموزش داده می شدند بحثهای بودند مربوط به جنبه های تخنیکی این موضوع؛ که”فن سنجش و حسابگری” در تولید، مصرف و توزیع را در بر می گرفت. از دید من، جنبه های فنی، فن سنجش و حسابگری، در “اقتصاد” هرچه که بود ربطی به “سیاست” نداشت. بنابرآن، به زودی از آن دلگیر شدم. با آنهم، فضای محیط پوهنتون برای من فضای “رویایی” بود. این رویا از دوران مکتب در ذهن و روان من جا گرفته بود. بودن در پوهنتون کابل برای من دل خواه ترین و شورآفرین ترین آرزو به حساب می آمد. هرچند که از نظر سیاسی دیگر آن “جوش و خروش” دوران محمد ظاهرشاه را نه داشت، باآنهم گرمای کار و تلاش سیاسی درآن هنوز به خوبی حس می شد.  حضورگروه های “چپ”، که بی سر و صدا می تپیدند، به خوبی پیدا بود.  کتاب ها و نوشته های دست نویس، نشرات سازمان ها و گروه های “چپ” ایران و افغانستان، دست به دست می شدند. “شبنامه” های سازمان ها و گروه های چپ هم گاه و بیگاه پخش و نشر می شدند. بحثها و گفت و گو های سیاسی کار هر روزه بود. به زودی با شماری از فعالین آشنا شدم که از طریق آنها برخی از این دست نوشته ها، شبنامه ها و نشرات، در اختیارم قرار می گرفتند. “با ترد اپورتونیسم، در راه انقلاب سرخ به پیش”، “انقلاب سرخ است یا اکونومیسم خرده بورژوازی؟”، شماره های از “شعله جاوید”، برخی از شماره های ” توفان”، را که به دست من رسیدند، با شور و شوق خواندم. اما هنوز با هیچ گروه و سازمان سیاسی رابطه سازمانی نداشتم.

تابستانسال۱۳۵۴

 تابستان سال۱۳۵۴ با دو چهره ماندگار و خاطره انگیز، داکتر شاه محمود زردشت* و داکتر اسماعیل ، که هردو محصلین طب کابل بودند، آشنا شدم.  آشنایی با این دوانسان پرشور بیشتر مرا به سوی فعالیت سیاسی کشاند. با آشنایی آن دو و چند تن دیگر بود که با “اندیشه های مائوتسه تنگ” و “افکار چه گوارا” آشنا شدم.  چند ماهی از آشنایی من با داکتر اسماعیل نه گذشته بود که او فاکولته طب را به قصد “مبارزه حرفوی”رها کرد و به شمال افغانستان رفت. این تصمیم جسورانه داکتر اسماعیل مرا بیشتر از پیش گرویده ی او ساخت. در آن سالها دشوار بود کسی به خاطر هدف سیاسی خود محیط آرام شهر و پوهنتون را رها کند و برود به دهات و دشت های سوزان، بین توده و مردم فقیر و تهی دست، تا در کنار آنها در زیر آفتاب سوزان دروگری کند و بیل بزند. داکتر اسماعیل در آن زمان چنین شخصیتی بود. او فاکولته طب را با همه ی آن چشم داشت های که یک دانشجوی طب می تواند برای آینده خود داشته باشد رها کرد و به سوی زندگی دشوار دهاتی و دهقانی رفت. او با این کارش می خواست راه بهتر “پیوند روشنفکر و توده” را پیدا کند. هرچند داکتر اسماعیل و داکتر شاه محمود با هیچ گروه و سازمان رابطه نه داشتند اما تلاش داشتند این رابطه را ایجاد کنند. هردو نقد های بر سازمانهای چپ و شکل برآمد آن ها داشتند و در تلاش یافتن یک راه و شیوه ی دیگرگونه ی مبارزه سیاسی بودند. اساسی ترین ایراد آنها به سازمان های چپ موجود در آن زمان، این بود که می پنداشتند این گروه ها و سازمان ها از “متن زندگی توده ها” دور افتیده بودند و هیچگونه رابطه ی کاری با توده ها نه داشتند. خاطره های از بحث و گفت و گو های آن دو رفیق را که به یاد می آورم به این نتیجه می رسم که آنها به گونه ی در فکر “بومی سازی” اندیشه های چپ بودند. به باور آن ها “هر سازمان اقلابی باید ریشه در فرهنگ جامعه میداشت تا توده ها با ان احساس بیگانگی نه کنند.  برای این هدف، پژوهشی را در تاریخ و فرهنگ جامعه به راه انداختند. تاریخ “جنبش اسماعیلیه”، “سفیدجامگان”، جنبش صفاریان، ابومسلم خراسانی و “جنبش عیاران و جوانمردان”، ورق زدند و مرور کردند. در جریان این جست و جوگری آن دو با داکتر عین علی “بنیاد” و از طریق او با “عزیزسیاه پوش”، که سالها پیش عیارپیشگی را پیشه کرده بود، آشنا شدند. برآیند این همه تلاش، شناخت  و پژوهش تشکیل “فرقه عیاران و جوان مردان انقلابی خراسان” شدد.

“فرقه عیاران و جوان مردان خراسان” برارزش های اخلاقی و فرهنگی عیاران تاکید داشت. ارزشهای مانند شجاعت، دلیری، یک رنگی، راست گویی، ناموس داری، وفا به عهد و غیره، ارزش های بودند که جنبش عیاران بر آنها تاکید می گذاشتند. برای عضویت در فرقه عیاران، رسم این بود که عضو جدید باید براین ارزشها سوگند وفاداری یاد میکرد و به آنها پابند می بود. کسی می توانست عضویت اصلی “فرقه عیاران و جوان مردان انقلابی خراسان” را حاصل کند که در مرحله آزمایشی خود پابندی اش را به این ارزش ها ثابت می ساخت. کوتاهی در این امر باید باعث اخراج از گروه می شد.  از دظر اندیشه، ” فرقه عیاران ” گروهی کوچک با اندیشه های التقاطی چپ به شمار می رفت که اندیشه های ماوتسه تنگ و افکار چه گوارا  را با مشی چریکی یکجا می کرد.  “راه و رسم عیاری” روپوشی بود که برای ” بومی” جلوه دادن باورها و اندیشه های چپ آن گروه برگزیده شده بود.

زمستان۱۳۵۴
زمستان ۱۳۵۴۴ با دو نفر دانشجوی “چپ” ایرانی هوادار سازمان چریکهای فدایی خلق ایران که در هند تحصیل می کردند و به کابل آمده بودند، آشنا شدم. هردو در شهر نو کابل در “فریند هوتل” اتاق داشتند. روزی که باهم قرار گذاشته بودیم تا با هم دیداری داشته باشیم، به دیدن شان رفتم. با هم روی باورها و اندیشه های مان گپ و سخن زدیم. آنها درباره ی وضعیت عمومی سازمان های چپ در ایران، فعالیت های شان در هند، ازجمله پیرامون فعالیت کنفیدراسیون دانشجویان ایران و ضرورت ایجاد روابط “جنبش چپ درمنطفه” گپ زدند. هرچند من بیشتر شنوینده بودم تا گوینده، با آنهم، در حد آگاهی خود در باره ی چپ افغانستان به آنها چیز های
گفتم.

در سن و سال جوانی، شندین از “جنگ”، جنگ آزادی بخش، جنگ چریکی، جنگ طولانی توده یی، کشش و جذابیت عجیب دارد. شاید این کشش ناشی از آن باشد که در این سن و سال حس “قهرمان” شدن آدم ها بسیار قوی است. بنابرآن، وقتی از جایگاه امروز به گذشته نگاه می کنم و درآن کار نامه های “چپ انقلابی”، جریان شعله جاوید را مرور می کنم، می پندارم که شاید یکی از دلایل درخشش این جریان نسبت به سایر گروه های چپ، این بوده باشد که رهبران و سخنوران خوش بیان این جریان در گفتار و حتا نوشتار خود یک گونه روح آتشین و رزم جویانه داشتند. چون بیشترینه محیط فعالیت آنها محیط دانشجویی بود، جوانان را به “رویارویی قهرآمیز” و “انقلاب قهرآمیز” فرا می خواندند. اینگونه فرا خواندن، به باور من، شور و شوق بیشتری در جوانان ایجاد می کرد. با این حال، هرگاه تاثیر این عامل را در درخشش بیشتر”جریان شعله جاوید” بپذیریم، در آنصورت می توان ادعا کرد که در فروپاشی آن نیز این عامل، درکنار عوامل دیگر، نقش بازی کرده. زیرا پایان دوران شور و احساسات خیابانی، فروپاشی و توته توته شدن آن جریان، حتا خاموشی آن را همراه داشت. به هرحال، از اصل موضوع دور نه روم. رفقای ایرانی، در پایان صحبت ها کتاب های انقلاب و ضد انقلاب در آلمان، دولت و انقلاب، پنج اثر نظامی مائوتسه تنگ ، اشعار و دفاعیه ی خسرو گلسرخی، “انقلاب در انقلاب” نوشته رژه دبره، “مبارزه مسلحانه هم استراتیژی و هم تکتیک” نوشته مسعود احمد زاده، “ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تیوری بقا” نوشته امیرپرویز پویان، شماره های از “توفان”، شانزده آزر و نشریه های کنفیدراسیون دانشجویان ایران را برای من دادند. افزون بر آن، در باره ضرورت ورزش های رزمی، کوه گردی، پیاده گردی، ساختن ماسک های صورت و غیره، مسایلی بودند که سخن گفتند و بر ضرورت یادگرفتن آن تاکید کردند. تمام این مسایل برای من تازگی داشتند. برای نگاه داشت و دوام این رابطه قرارشد که آنها بازهم به افغانستان بیایند تا رابطه ما دوام داشته باشد. واپسین دیدار ما در زمستان ۱۳۵۸صورت گرفت که به دلیل زندانی شدن من در ۱۳ ثور ۱۳۵۹ این رابطه از هم گسیست و پس از آن دیگر رد پای از آن رفقای پاکباز را نیافتم.

بهار ۱۳۵۵
رخصتی زمستانی پایان یافته بود. بنا برآن، کندز را به قصد کابل ترک گفتم. سال دوم من در فاکولته اقتصاد بود. یار دیرینم، **هدایت رزم توز که از دوران مکتب با هم دوست و رفیق جان جانی بودیم، شامل دارالمعلمین سید جمالدین افغانی شده بود. چون دارالمعلمین سیدجمال الدین افغانی از پوهنتون کابل فاصله زیاد نه داشت، گاه گاهی که درس نه میداشتم به دیدن او می رفتم. هدایت چند نفر دوست و همصنفی نازنین دیگر هم داشت که احسان*** یکی از آنها بود. از بس رفت و آمد من به دیدن هدایت زیاد شده بود، با دوستان او نیز دوست و آشنا شدم. احسان برادر داود سرمد، مبارز و شاعر انقلابی نامدار افغانستان، بود. آشنایی با احسان دریچه ی شد به سوی دنیای دیگری، دوستان و آشنایان دیگری، دنیای پر از راستی، یک رنگی و بی غشی، دنیای پر از عشق، مهر و محبت. ( به این خاطره های ماندگار بر خواهم گشت.)

تابستان۱۳۵۵
یکی از روزها که به دیدن هدایت رزم توز به دارالمعلمین رفته بودم، هدایت گفت: “هم صنفی های ما روز جمعه قره باغ شمالی می روند، بیا تو هم با ما همراه شو”. گفتم:” کور از خدا چه می خواهد، دو چشم بینا”، “برای من یک لحظه با تو بودن دوری از همه غم های دنیاست”. روز جمعه با هدایت و هم صنفی های او یکجا قره باغ کهدامن رفتم. عصمت جان، برادر هدایت و قدوس، برادر من، نیز همراه ما بودند. دو شب و دو روز را در قره باغ گذراندیم. داوود سرمد و خاوری پسرکاکای سرمد، که هردو از چهره های سیاسی مطرح و شناخته شده بودند، همراه ما بودند. داوود سرمد شخصیت گیرا و احترام برانگیزداشت. انسان بسیار خوش گفتار و کم گپ بود. خوش نه داشت بی جهت در هرکجا “سیاست بازی” کند. خاوری، پسر کاکای سرمد، که در واقع مهماندار ما بود و من برای نخستین بار او را میدیدم، شیفته ی بحث و گفت و گوی سیاسی بود. و یا من او را چنین یافتم. هرچند ما برای میله و تفریح رفته بودیم، اما دوستان همراه، که اکثر شان دانشجو بودند، “یگان پنجه” بحث سیاسی هم می کردند، حتا در این گونه بحث ها گرم می شدند. در گوشه ی از این گفت و گو های گرم، خاوری بحث را به سوی رویداد شورش سال۱۳۵۴ پنجشیر، که به رهبری احمد شاه مسعود به راه انداخته شده بود، برد. آن رویداد در بین جوانان هوادار مسایل سیاسی هنوز تازگی داشت. تقریبآه اکثریت از دوستانی که در بحث سهم داشتند وانمود می کردند که مخالف رژیم محمد داوود خان هستنند. آنها، برخلاف انتظارخاوری، با شورش پنجشیر هم مخالفت کردند. خاوری از مخالفت آنها شگفت زده شد. پرسید وقتی شما مخالف رژیم داود خان هستید باید از حرکت که خلاف رژیم او است حمایت کنید. چرا شما هم ضد رژیم هستید و هم مخالف حرکت ضد رژیم؟ این پرسش بحث را دامنه دار و طولانی ساخت. هر دو طرف دلایل خود شان را داشتند. در جریان این بحث و گفت و گو یک نوجوان، که از همه جوانتر بود، با جسارت، که همه را متوجه خود ساخته بود، وارد بحث شد. درست به یادم نیست که چه گفت. اما برای گفته های خود از “دولت و انقلاب” لنین نقل قول می آورد. چون با سن و سال او نه می خواند، همه را شگفت زده ساخت. در پایان سفر ما به قره باغ وقتی دوباره به کابل بر می گشتیم، از احسان پرسیدم که این نوجوان کی است و در کجا زندگی می کند؟ احسان گفت متعلم لیسه نادریه است و در کابل زندگی می کند. پرسیدم، ممکن است با او بیشتر آشنا شوم؟ احسان گفت چرا نه.
سخن کوتاه که از طریق احسان با آن نوجوان آشنا شدم و در فاصله که از خانه کاکای احسان تا موتر های قره باغ – کابل، پیاده راه رفتیم، با هم صحبت کردیم تا بیشترآشنا شویم. این آشنایی سال ها پایید و دوام کرد. در سالهای پس از کودتای ثور در فعالیت های سیاسی ” فرقه عیاران و جوان مردان انقلابی خراسان” یکی ازچهره های مهم شد. هرچند مصلحت نیست از هویت اصلی او نام ببرم، اما در نقطه های خالی نام او ” عثمانی” می نویسم. زیرا در این یاد داشتها از او به تکرار یاد خواهد شد.

زمستان ۱۳۵۵
در ماه دلو ۱۳۵۵ناګهان، بدون برنامه قبلی، تصمیم ګرفتم ایران بروم. وقتی از تصمیم خود به داکتر شاه محمود گفتم شدیدآ ناراحت شد. گفت دراین شرایط ایران رفتن تو کارعاقلانه نیست. داکتر اسماعیل جراحی اپندیکس شده بود و در شفاخانه سپین زر کندز بستربود. ظاهرآ در باره رفتن من چیزی نه گفت. اما باور دارم که راضی نه بود و این کار بر روابط ما تا اندازه اثر بد گذاشت. با این همه، من از کندز کابل رفتم. یک هفته را با احسان و “عثمانی” در کابل گذشتاندم. هر دوی آنها مخالف رفتن من بودند. با آنهم من تصمیم رفتن را گرفته بودم.

**هدایت رزم توز یکی از پیشگامان فرقه عیاران و جوان مردان انقلابی خراسان، در۱۳۶۴ خورشیدی توسط دژخیمان پرچمی تیرباران شد.
*** احسان در یک رویداد ترافیکی در هندوستان جان داد و همه را داغ دار ساخت.

بهار ۱۳۵۶
هرچند از نگاه تاریخی خاستگاه چپ “شهر” است. چپ “جهان سومی” اما از شهر گریزان و عاشق “ده” است. رفتن به دهات، کار در بین “توده ها” و همرنگ ” توده ” شدن، معیار انقلابی بودن پنداشته می شود. رژه دُبره فرانسوی، با اینکه به غرب تعلق دارد و در غرب آموزش دیده است، به این باور بود که “روشنفکر” وقتی که به “ده” می رود “انقلابی”، اما وقتی دوباره به “شهر” بر می گردد، “بورژوا” می شود. چپ انقلابی افانستان نیز سخت متاثر از این گونه باور و پنداربود. یکی از دلایل این گونه بد فهمی، بی مهری به اندیشه های مارکس و اهمیت نه دادن به اندیشه های او است. به اساس این گونه نگاه است که چپ “جهان سومی” همپای دیگرگونی ساختاری سرمایداری، “مارکسیسم” را به سه مرحله تقسیم کرد. در این تقسیم بندی، اندیشه های مارکس “مارکسیسم دوران سرمایداری رقابت آزاد”، لنینیزم ” مارکسیسم دوران سرمایداری انحصاری یا امپریالیسم” و اندیشه های مائوتسه تنگ “مارکسیسم عصر زوال امپریالیسم” پنداشته شد. بنا برآن، وقتی مائویسم “مارکسیسم عصر زوال امپریالیسم” پنداشته شود، واضح است که مارکس به تاریخ می پیوندد و در بهترین حالت جز ارزش تاریخی به درد روزگار نه می خورد. بی مهری چپ “جهان سومی” به مارکس، ریشه در این گونه نګاه و برداشت دارد. گریزان بودن چپ از “شهر” و دلبستگی آن به “ده”، تا مرزی که آن را “معیار انقلابی بودن” درک کند، در همین باور ریشه دارد. به همین خاطر است که تکتیک ” محاصره شهر ها از طریق دهات” را که مائوتسه تنگ در انقلاب چین به کار برده بود، اصل انقلاب در کشور های “جهان سوم”، حتا اصل جهان شمول، می پندارد. راستش درک و آگاهی من از “مارکسیسم” حتا از نوع “مارکسیسم عصر زوال…”، بسیار سطحی، به مراتب پایین تر از هم نسلان من، بود. هر چه بود “احساسات بی بنیاد جوانی بود، نه درک و آگاهی لازم و بایسته. با این گونه سطح آگاهی بود که با تاثیر پذیری از جوی “گریز از شهر و پناه بردن به ده” تصمیم گرفتم “شهر” را به قصد رفتن به “ده”، ترک گویم.

برای آمادگی به رفتن، برخی از کار های پیش از رفتن را باید انجام می دادم. تهیه لباس و پوشاک مناسب نخستین گام بود که باید می برداشتم. برای این کار پول کافی نه داشتم؛ باید پول های داشته را با احتیاط مصرف می کردم. چون توان خریدن لباس های نو نه بود باید لباس های کهنه و ارزان می خریدم. شنیده بودم که پشت مسجد پل خشتی یک بازار کهنه فروشی است. بنا برآن، رفتم که از آنجا یک جوره کرته و ایزار، لنگی، تاقین و یک جیلک کهنه بخرم. برای خریدن کلوش پول کافی نه ماند. ناگزیرشدم بوت های پاشنه بلند خود را، که با کرته و ایزار بسیار بی رقم می نمودند، بپوشم. قصه کوتاه که پس از خریدن لباس، شب به لیلیه پولی تخنیک رفتم. فردای آن، ساعت شش صبح، از آن جا برامدم و از کمر کوه پولی تخنیک گذشته به سوی بادام باغ پایین شدم. جمپر و پتلون کهنه را که لباس “شهری” بود، در پناه درختان از تن کشیدم. کرته و ایزار را که از کهنه فروشی پشت مسجد پل خشتی خریده بودم، پوشیدم. جیلک را هم سر شانه انداختم. چون موی سرم زیاد بود و تاقین جور نه می آمد، آن را با لنگی یکجا زیر جیلک گرفتم و از راه بادام باغ و سرای شمالی به سراغ سلمانی، راست به سوی حصه اول خیرخانه رفتم؛ تا که به حساب موی سرم که تا شانه ها پایین افتیده بود و بروت ها که لبها را بکلی پوشانده بودند، می رسیدم. از بادام باغ تا گولایی حصه اول پیاده رفتم. از حوزه یازدههم پلیس گذشته به دکان سلمانی گل محمد داخل شدم. سر و بروت ها را پاک پاکی زدم. لنگی و تاقین را که به سر کردم یک نگاه کوتاه هم به آینه دیدم و از دکان سلمانی بیرون شدم. از آنجا تا سه راهی سرای شمالی پیاده رفتم. در سه راهی سرای شمالی، موتر لاری را که گمان می کردم شاید کندز برود، دست دادم. لاری استاده شد
راننده پرسید: ملاصاحب کچا می روی؟
گفتم: کندز.
گفت: بغلان می روم.
– باشد، مرا هم تا بغلان برسان.
– داخل سیت سی افغانی و سر جنگله بیست افغانی کرایه است.
– باشد، سر جنگله بهتر است.
راننده سرش را به علامت تایید شور داد و من با عجله راست بر سری جنگله بالا شدم. لاری حرکت کرد. از کوتل خیرخانه که گذشتیم دوباره استاده شد.
راننده از بین سیت صداکرد:
ملاصاحب، بیا پایین.
پایین آمدم. خوش و خوشحال داخل سیت کنار راننده نشستم. تمام راه را با هم قصه کردیم و از “هرچمن سخن” گفتیم.
همین که از تونل سالنگ گذشتیم لاری به روی یخ لخشید و ازکنترول راننده بیرون شد. لاری به شدت به کنار کوه تصادم کرد و یک سوی پمپر آن به داخل چنان کج شد که مانع گردش تایر می شد. راننده کیبل را از تولبکس خود بیرون آورد. یک سر آن را در پمپر و سر دیگر ان را به پایه ی سمنتی کنار جاده بست. لاری را اندکی پشت سر آورد تا که پمپر کمی راست و از تایر دور شد. تصادم باعث شد که راننده تصمیم بگیرد در بغلان نه پاید و راست کندز برود. ساعت هشت شب به کندز رسیدیم. هنگام خدا حافظی نوت بیست افغانگی را از جیب در آوردم تا کرایه او را بپردازم. راننده با خوش رویی گفت ملاصاحب در جیب دست نه کن، پیسه نه می گیرم. راستش وضعیت که من داشتم بیست افغانی پول زیاد بود. با آنهم از حیا گفتم، نه، استاذ خیر ببینی این حق شماست. راننده باز هم اصرار کرد و پول کرایه را نه گرفت. شب را در کندز گذراندم. صبح وقت به بندر امام صحب رفتم تا از آنجا به ولسوالی امام صاحب بروم.
یک ساعت راه بود تا از ” شهر” وارد” ده” شوم.

درشهر کندز روز های دوشنبه و پنجشنبه روز های بازار گفته می شوند که آن را دوشنبه بازار و پنجشنبه بازار می گویند. در روزهای بازار مردم از ولسوالی ها و اطراف و دهات کندز برای خرید و فروش به شهر می آیند. در این دو روز از شروع صبح تا نزدیک های چاشت در شهر، بویژه بندر امام صاحب، ازدحام مردم زیاد است. روز “دو شنبه بازار” بود که من از شهر کندز روانه ولسوالی امام صاحب بودم. همین که به بندر امام صاحب رسیدم یک موتر گاز روسی باربری که دو سه نفر بر سر بوجی های بار نشسته بودند آماده حرکت بود. با شتاب از پشت لاری بالا شدم و کنار یک مرد میان سال نشستم. موترلاری در ازدحام مردم سختگیر مانده بود. راننده در حالیکه پیهم هارن میکرد به سختی راه خود را از بین مردم به سوی جاده ی اصلی باز کرد. وقتی به جاده اصلی دور خورد به سرعت خود افزود. نزدیک های چاشت بود که به شهر امام صاحب رسیدیم. لاری در بین شهر استاده شد و من از پشت لاری پایین شدم. راست طرف خانه دوست دیرینم، یاسین، رفتم. گرچه از آمدن خود به یاسین گفته بودم اما در باره ی روز و تاریخ دقیق آن چیزی به او نه گفته بودم. خدا خدا میگفتم که او به خانه باشد. وقتی که به خانه یاسین رسیدم از بخت بد من او در خانه نه بود و به کار رفته بود. باید تا ساعت چهار دیگر انتظار میکشیدم تا که او از کار به خانه بازمی گشت.با یاسین از سال های سال بود که دوست بودم.هرچند که او چند سال از من بزرگتر بود اما چون در یک کوچه با هم یکجا بزرگ شده بودیم، همیشه باهم صمیمی بودیم. این هم قابل گفتن است که”سواد سیاسی” را، که هنوز در مکتب بودم از اوآموختم. منظور از سواد سیاسی البته، آشنایی با مفاهیم مانند: “فیودال”، فیودالیسم”، “سرمایدار”، “سرمایداری”، “طبقه”، “طبقه کارگر”، “دهقان”، و در یک سطح نسبتآ بالاتر، “زیربنا و روبنا”، “روح” و” ماده” بود. با آشنایی بسیار سطحی با این مفاهیم بود که من هم به سیاست روآورده بودم و در آن سن جوانی گام به گام از دنبال کسی که دوست و هم سایه ی من بود راه رفته بودم. دوستی و هم سایگی اساس رفاقت سیاسی ما بود. البته این تنها من نه بودم که این گونه چشم بسته به دنیای “سیاست” گام گذاشتم و از دنبال دوست و آشنای شخصی خود رفتم. تقریبآ کل جنبش چپ افغانستان همین گونه بود. هرگاه به گذشته جنبش چپ به دقت نگاه کنیم بیشترینه روابط و پیوندهای سیاسی و گروهی چپ بر شناخت های شخصی، روابط خانوادگی، قومی و محلی بنا یافته بودند. کمتر کسانی بودند که بر بنیاد فهم و شناخت علمی از شرایط جامعه وارد مبارزه سیاسی انقلابی شده باشند. وضعیت عمومی این گونه بود و من یک نمونه ای ازآن وضعیت بودم. (در لا به لای این یاد داشتها به این گونه واقعیت های زندگی بیشتر خواهم پرداخت)بر می گردم به اصل موضوع، وقتی دیدم یاسین در خانه نه بود رفتم تا یک جای گوشه را پیدا کنم و سه چهار ساعتی را که تا آمدن یاسین مانده بود آنجا بگذرانم. در جست و جوی یک چنین جای گوشه بودم که مسجدی را دیدم که گمان کردم برای دمراستی جای مناسب خواهد بود. تا پیش از کودتای ثور مسجد ها از طرف روز که وقت کار مردم است تقریبآ خالی می بودند. شماری کمی از مردم به مسجد می رفتند. زیرا اکثر مردم روزانه دنبال کار و روزگار خود سرگردان بودند. مسجدی که من به آن پناه بردم نیز بکلی خالی بود. وقت نماز پیشین دو سه نفر ریش سفید نمازخوان پیدا شدند.شاید خیال کرده بودند که من ملا هستم. بنابرآن پرسیدند: “ملاصاحب جماعت می خوانیم؟” حیران مانده بودم که چه بگویم؟ با آنهم گفتم بلی جماعت می خوانیم. نماز جماعت را باهم خواندیم.

پس از خواندن نماز آن دو سه ریش سفید پی کار شان رفتند و من تنها ماندم. به امید این که خوابم ببرد روی صُفه ی مسجد دراز کشیدم. ولی چنانچه گفته اند “مارگزیده را خواب می برد گرسنه را نه”، نه شد که بخوابم. ناگزیر به یک نان وایی رفتم و یک نان گرم خریدم و دو باره به همان مسجد آمدم. پس از خوردن نان گرم و یک کمی دم راستی، خستګی ام رفع شد. ساعت سه مسجد را ترک گفتم. چون وقت رخصتی مامورین نزدیک بود باید در نزدیکی های خانه یاسین منتظر او می شدم. کنار جوی آب نشستم. در حالیکه بی صبرانه چشم به راه آمدن یاسین بودم، به کج گردیشی پایان کوچه چشم دوخته بودم.

پس از نیم ساعت یا چهل دقیقه انتظار کشیدن سرانجام یاسین پیدا شد و من او را از فاصله دور شناختم. اما او که هرگز مرا در آن وضع نه دیده بود در چند قدمی هم مرا نه شناخت. گذاشتم که ببینم یاسین با این چهره مرا می شناسد یا نه. تااین که هردو چشم به چشم شدیم از لبخند او فهمیدم که او هم مرا شناخته بود. همدیگر را تنگ در آغوش کشیدیم. یاسین در حالیکه می خندید، گفت: باورم نه می شد ترا این گونه ببینم. گفتم قول داده بودم، قول باید قول باشد. آنگاه هردو به سوی خانه روان شدیم. فقط چند دقیقه راه بود که وارد خانه شدیم. طرف های قطغن رسم است که اول از مهمان با چای و نان گرم پذیرایی می کنند و نان اصلی را پس از چای می آورند. گرسنگی سخت است. وقتی گرسنه باشیم، نان و پیاز می تواند لذیزترین غذا باشد. چای و نان را با اشتهای کامل خوردم. سر حال که شدم از جریان سفر خود مو به مو قصه کردم. یاسین می خندید و به شوخی گفت: حالا شدی یک “چریک” واقعی، یک “مبارز توده یی”!.

وقت خواب که شد یاسین گفت ترا باید به خانه خودت ببرم. گفتم خدا خیر کند، خانه من از کجا شد. هر دو از جا بلند شدیم. یک لحاف و دوشک هم با خود گرفتیم. شاید کم و بیش به فاصله پنجصد متر راه رفتیم که به یک خانه متروک گلین رسیدیم و داخل آن خانه شدیم. یاسین، در حالیکه لبخندی بر لب داشت، گفت: این خانه ای است که باید شبانه اینجا بخوابی. هردو داخل یکی از اتاق ها شدیم.به گمانم خانه دو اتاق داشت. من در یکی از آن دواتاق لحاف و دوشک خود را هموار کردم. پس از چند لحظه گپ و گوی، یاسین گفت: باید وقت بخوابی تا صبخ وقت تر بیدار شوی. آنگاه او خانه را ترک کرد. من دروازه خانه را بستم و به اتاق برگشتم. گرچه از خانه یاسین یک چراغ تیلی با خود آورده بودیم، با آنهم خانه تاریک بود. یک لحظه بر سر دوشک خود چهار زانو نشستم و به آن چراغ تیلی خیره شدم. به سایه خودم که به روی دیوار گلین افتیده بود، نگاه کردم. به فکر فرو رفتم. به فکر آنچه در سال های پسین زندګی من، به فکر حال و خیال های آینده، آینده ای که تصوری روشنی از آن نه داشتم، فکری اینکه این “راه” و آوارگی سرانجام مرا به کجا خواهد کشاند؟. در میان این همه چُرت و فکر چراغ تیلی را خاموش کردم و بر سر دوشک دراز کشیدم. این نخستین باری بود که در یک خانه متروک تنها می خوابیدم. سر را زیر لحاف کردم و با دنیای از چُرت و فکر به خواب رفتم.

صبح وقت با صدای دروازه از خواب بیدار شدم. دروازه را که باز کردم یاسین بود، با همان لبخند همیشگی. آمده بود که مرا برای صرف چای صبح به خانه خود ببرد. من دست و روی خود را تازه کردم، جیلک و لنگی خود را گرفتم و هردو یکجا خانه را ترک گفتیم، همان خانه متروک را. در مسیر راه یاسین گفت امروز پس از آنکه چای صبح را خوردیم گلکاری داریم. به شوخی گفتم: “چه بگویم، آمده را ردی نیست. ما که هر وقت بام های خود را کاه گل می کردیم صد بهانه می آوردم تا از شر آن فرار کنم، تن به تقدیر، امروز جای فرار نیست. یاسین بلند خندید و گفت: هنوز سر فلم است. تو تصمیم گرفته یی که کار توده یی کنی، کار نوده یی بدون ای قسم کار ها نه میشه، میشه؟”. آنگاه هر دو خندیدیم و داخل خانه شدیم.

چای صبح آماده بود. چای و نان را با هم خوردیم. یاسین از جای خود برخاست، گفت: پیش از آن که روز گرم شود باید کار خود را شروع کنیم. گفتم درست است، پیش شو که برویم. هردو ازخانه برآمدیم. گلکنه نزدیک خانه بود. پاچه ها را برزدیم و به کار شروع کردیم. من از چاه مسجد آب می آوردم و یاسین گل تیار می کرد. شور خوردنی، کاگل تیار شد. پس از یک نفس تازه کردن، هر دو به گلکاری شروع کردیم. تا که رنگ آفتاب به سرخی می گرایید و شام نزدیک می شد ما کار را یکسره کرده بودیم. کار که پایان یافت یاسین پرسید: چطورهستی؟ مانده نه شدی؟ گفتم: پرسان نه کو، جو جو، تکه تکه هستم. او در حالیکه می خندید، گفت: حوصله داشته باش هنوز کجاست.

یاسین در امام صاحب مامور ترویج زراعت بود. چند روزی که با او یک جا به ساحه کارش رفته بودم بکلی گرویده کار او شدم. در آن روزگار کار او می توانست “هم خرما باشد و هم ثواب”. زیرا یاسین از طریق کار رسمی خود رابطه بسیار طبیعی ای را با دهقانان داشت. به حیث مامور ترویج زراعت او هر هفته به صورت منظم به دیدن دهقانان که روی زمین شان مصروف کار می بودند، می رفت تا در باره بهبود کشت و کار به آنها مشوره دهد. با استفاده از این فرصت، در کنار مشوره های مسلگی خود، با دهقانان کار سیاسی هم می کرد. چند روزی که با او یکجا به ساحه کارش رفتم، می دیدم که او با چه مهارتی فکر و اندیشه سیاسی خود را به آن ها بازگو می کند. از کار یاسین به راستی خوشم آمده بود. به سنگینی و سختی کار جسمی که فکر می کردم، می گفتم، کاش من هم یک کار آسان تر می داشتم. از شما چه پنهان، چندان شیمه ی برای کار جسمی نه داشتم. یا شاید نوعی از احساس “روشنفکرانه” در این باره باعث تنبلی من می شد. راستش کاملآ بر سر دو راهه مانده بودم. از یک طرف برای من کار جسمی، که در آن شرایط غیر از کار روی زمین چیزی بوده نه می توانست، بسیار دشوار بود. از طرف دیگر، لازم بود برای کار سیاسی توده یی درده، یک نوع پوشش طبیعی می داشتم. باید همه می دیدند که مانند دیگران کار می کنم. در این گونه حالت ها کار است که برای انسان “هویت” می بخشد. هویتی مانند مامور، معلم، کارگر، دهقان و غیره. از این طریق است که انسان می تواند با دیگران ارتباط طبیعی برقرار کند و اعتماد آن ها را داشته باشد. برای یک آدم “بیکار” برقرار کردن این گونه رابطه با مردم دشوار است. زیرا جامعه همیشه نسبت به او با شک برخورد خواهند کرد و به سادگی به او اعتماد نه خواهند کرد. در جامعه ای که ریشه های بیکاری را نه شناسند آدم بیکار را به خاطر بیکار بودنش سرزنش و تحقیر می کنند. می گویند “آدم بیکار یا غر شود یا بیمار”. برای من، که در تمام زندگی خود هیچ گونه کار جسمی را تجربه نه کرده بودم، کاری دهقانی سخت و دشوار بود. از آن گذشته، گره اصلی تنها این نه بود که دهقانی کار سخت بود، بلکه از آن مهم تر، نبود یک برنامه ی روشن و عملی برای “کار توده یی” در ده بود، چیزی که نه من از آن سر در می آوردم و نه یاسین می توانست در آن باره مرا کمک کند. در واقع من با خواندن یکی دو آثر مائو، چه گوارا، رژه دوبره و چیز های از چریکهای فدایی خلق ایران ذوق زده شده بودم و در آن سن جوانی خود را در سیمای “قهرمانان” آن کتابها پنداشته و “بی گذر به آب زده بودم”. با اینکه پیش از آمدنم به امام صاحب با یاسین به توافق رسیده بودم که باید آنجا ماندگار می شدم، اما وقتی عملآ دشواری کار را تجربه کردم فهمیدم که برای کار “توده یی” تنها دگرگونی چهره و پوشیدن لنگی و چپن بسنده نیست، دهها شرط دیگر نیز لازم است. در واقع گپ اصلی این بود که “چیزی آسیا کند بود و چیزی گندم تر.” هرگاه احساسات و شور جوانی را کنار گذاریم، نه من آمادگی لازم برای این نوع کار و مبارزه را داشتم، نه یاسین امکان آن را داشت که مرا یاری رساند. با اینحال، ناگزیر شدم از آنجا دوباره به شهر کندز برگردم

بخش دوم

پیش زمینه های زندانی شدن من

 

(  از کودتای هفتم ثور1357 تا 13 ثور 1359 )

بهار  ۱۳۵۷

کودتای ثور و دگرگونی غافلگیرانه

حادثه بدی وضعیت خانواده ما را برهم زده بود. ناگزیر بودم دو باره کندز بروم. باید تا روشن شدن اوضاع در کندز می پاییدم و یک کاری هم دست و پا می کردم. پس از یکی دو هفته تلاش، به کمک یکی از دوستان خوبم که در مکتب ابتدایه زاخیل سرمعلم بود، به حیث آموزگار کودکان صنف دوم آن مکتب شامل کار شدم. این نخستین تجربه ی آموزگاری من بود. با اینکه این شغل بیش از دو ماه و چند روز دوام نه کرد، کار آموزشی با آن کودکان نازنین، که اکثریت شان از خانواده های تهی دست دهاتی بودند، تا هنوز یکی از بیاد ماندنی ترین خاطره های زندگی من است و هرگز فراموشم نه خواهد شد. در اینجا باید بیافزایم که آثار و نویشته های صمد بهرنگی در لیست آموزشی فرقه عیاران جایگاه ویژه ای داشت. بیشترینه نویشته های این آموزگار بی همتا داستان های کوتاه برای کودکان است که با نگرش طبقاتی نوشته شده اند. فرقه عیاران و جوان مردان انقلابی خراسان به دلیل این که این آثار از یک جانب با دید طبقاتی نگارش یافته اند و هم قهرمانان داستان های آن از یک نوع روح “عیاری و جوان مردی” برخوردار اند، مورد توجه قرار می داد. “ماهی سیاه کوچولو” و “کند و کاو در مسایل تربیتی ایران” از جمله بهترین آثار بهرنگی بودند که مرا در کار آموزگاری یاری رساندند. با استفاده از روش آموزکاری بهرنگی نصاب تعلیمی و کتاب های مکتب را یکسره کنار گذاشتم و هر روز برنامه ی درسی تازه ای را برای کودکان ترتیب دادم. نخستین درس را با واژه های چون، “شجاعت و دلیری”، ” ترس و بزدلی”، ” راست گفتن “، “دروغ گفتن” و مانند اینها آغاز کردم. کودکان باید اول با مفهوم ساده این واژه ها آشنا می شدند و پس از آن حروف و طرز نویشتن آن را می آموختند. نتیجه روش آموزش بهرنگی واقعآ شگفت انگیز بود. سر معلم مکتب که دوست خوب و صمیمی من بود، به شوخی می گفت: ” تو با این کار ها یک روز خانه ما را به پشت ما خواهی کرد”.

تا اینکه کودتای ثور اتفاق افتید و من از مکتب ابتداییه زاخیل به لیسه شیرخان کندز تبدیل شدم. در لیسه شیرخان مسئولیت تدریس اقتصاد و زبان انگلیسی را برای صنف های نهم به عهده گرفتم. یکی از این صنف ها که شاگردان آن باز مانده های “کانکور” صنف هشتم دوران داوود خان بودند و به دلیل ناکامی در کانکور چندین سال از مکتب باز مانده بودند، از کلان سالان تشکیل گردیده بود. این جوانان که قربانی شرایط آموزش و پرورش روزگار شده بودند، به شدت از وضعیت ناراض بودند. اداره و “کنترول” آنها هم برای مکتب و هم برای معلمین دشوار بود. پابند انظباط و دسپلین مکتب نه بودند. همیشه در صنف سر و صدا راه می انداختند. با صدای بلند سرود و آواز می خواندند و برسر میز ها طبله می نواختند. در هوای گرم کندز، اکثرآ نیمه برهنه در صنف می نشستند. خلاصه که آدم های جالبی بودند. خود شان را صنف “هری کریشنا هری راما” می نامیدند.

روز اول که داخل این صنف می شدم مدیر مکتب مرا همراهی کرد و به شاگردان این صنف شناساند. مدیر مکتب ” تسل ” نام داشت. خلقی بود اما انصافآ آدم خوبی بود. می کوشید به کسی ضرر نه رساند. روز اول اصلآ از آن ها نه خواستم به درس گوش دهند. آزاد گذاشتم هر چه خوش داشتند بکنند. یکی دو روز ساعت درسی ما همین گونه گذشت. یک هفته طول کشید که با عادت های این شاگردان به خوبی آشنا شدم. برداشت من این بود که شرایط آنها را به گونه ای “انتقام جو” بار آورده بودند. یکی از روزها از آنها خواستم که امروز سروصدا را بس کنند، می خواهم داستان را به شما بازگو کنم، داستانی که قصه زندگی واقعی است. همه خاموش شدند. برای همه جالب بود که “قصه زندگی” چگونه قصه یی خواهد بود. اما پیش از آن که من “قصه زندگی” را آغاز کنم از آنها خواستم که فشرده ی از زندگی خود قصه کنند. پرسیدم، این چند سالی را که از مکتب دور بودند، چگونه گذرانده اند؟ هرکدام از زندگی خود و خانواده خود قصه کرد. شماری از آنها شرم داشتند که از فقر و ناداری خود و خانواده خود گپ بزنند. برخلاف، یک عده باکی نه داشتند که از گوشه های تلخ زندگی شان پرده بردارند. بنآ، از کار و زحمت طاقت فرسای پدر و خانواده خود گفتند و از نا سپاسی روزگار یاد کردند. وقتی نوبت به من رسید، گفتم: ما همه از یک تباریم. زدندگی هرکدام ما آگنده از این تلخی ها و نامرادی ها است. همه یکسان از آن رنج می بریم و عوامل اصلی ای که زندگی را این گونه برای ما تلخ ساخته است، یک رنگ اند. با زبان ساده برای آنها از چیز های قصه کردم که با زندگی واقعی همه ی ما رابطه داشت. در پایان به آنها گفتم که هرچند شما قربانی شرایط “روزگار” هستید، اما نوع “انتقام گیری” تان از این “روزگار” قطعآ اشتباه است. با این گونه انتقام گیری شما بیشتر از این زیر بار زندگی خواهید رفت.

آرام آرام، من نسبت به سایر صنف ها به این صنف بیشتر دلچسپی گرفتم. با این حال، مناسباتم با شاگردان صنف “هری کریشنا هری راما” از مرز “استادی و شاگردی” گذشته بود و ما دوستان و رفقای خوب شده بودیم.

تابستان۱۳۵۷

پیروزی کودتای ثور به رهبری حزب دموکراتیک خلق افغانستان، وضعیت سیاسی کشور را از ریشه دیگرگون ساخت. مردم به صورت عام و سازمانها و گروه های سیاسی چپ و راست به صورت خاص، آنچنان به سیاست رو آوردند که در تاریخ افغانستان پیشینه نه داشت. در این میان افراد، سازمان ها و گروه های جدا شده و بازمانده از جریان شعله جاوید و سازمان جوانان مترقی، که بعد از کشته شدن سیدال سخندان در”بحران انیشه” دست و پا می زدند و دچار رکود و پراگندگی شده بودند، دوباره فعال و به مبارزه ی سیاسی رو آوردند. “سرخا” (سازمان رهایی بخش خلق های افعانستان)، اخگر، گروه انقلابی (پسان سازمان رهایی شد)، فرقه عیاران و جوانمردان انقلابی خراسان، دسته پیشرو، شاهین خراسان، کمیته تدارک برای تشکیل حزب کمونیست و ده ها گروه و سازمان دیگر یکی پی دیگر اظهار وجود کردند و فعالیت های شان را شدت بخشیدند. واضح است که دولت هم از فعالیت مخالفین خود غافل نه بود. به زودی شرایط ترور و اختناق بر فضای سیاسی کشور سایه انداخت. بگیر و ببند آغاز شد و ماشین کشتار شروع به کار کرد.

گروه ها و سازمان های چپ در شرایط ترور و اختناق حاکم، در کار مبارزه مخفی از تجربه اندکی برخوردار بودند. اکثریت از فعالین این سازمان ها و گروه ها افراد شناخته شده ی بودند که حزب بر سر اقتدار از آنها شناخت دقیق و همه جانبه داشت. یکی از دشواریهای دست و پاگیر جنبش چپ، پس از کوتای ثور، این بود که تک تک از رهبران و کادر های فعال آن شناخته شده بودند و جنبش هیچگونه تجربه ای از مبارزه مخفی نداشت. دولت خلقی، به کمک و همکاری اتحاد شوروی و سازمان استخباراتی آن، “ک.ج.ب.”، به سادگی توانسته بود فعالیتهای سیاسی گروه ها و سازمانهای چپ را زیر نظر داشته باشد. از این گذشته، سازمان ها و گروه های چپ در شناخت “دولت” دچار نوعی از توهم شده بودند. به این اساس، دولت و حزب حاکم را دست کم گرفته، با کمال بی احتیاطی، بدون توجه به ماهیت سرکوبگرانه ی “دولت”، به وظایف رسمی و زندگی علنی خود دوام می دادند. برای جنبش چپ افغانستان که در شرایط نسبتآ آرام ایجاد و رشد کرده بود، دشوار بود با شرایط نوی که در اثر دیگرگونی ناگهانی و غافلگیرانه به وجود آمده بود، خود را هم آهنگ سازد. بنابرآن، به زودی “سازمان رهایی بخش خلق های افغانستان” (سرخا) ضربه خورد و تقریبآ همه ی اعضای رهبری آن به دام دشمن افتیدند و کشته شدند. به ادامه آن در هشتم عقرب ۱۳۵۸ گروه اخگر هم ضربه خورد و تمام اعضای رهبری و کادرهای فعال آن زندانی و کشته شدند.

با این همه، باید گفت که کودتای ثور تکانه ی شد برای جنبش چپ افغانستان. گروه های چپ واداشته شدند که تلاش کنند تا به پراگندگی خود پایان دهند. درک این امر که برای ادامه مبارزه سیاسی جدی باید حزب و سازمان نیرومندی وجود داشته باشد، روز به روز قوت گرفت. با تاثیر پذیری از یک چنین فضایی به وجود آمده، همه ی گروه ها و سازمان های چپ، ازجمله فرقه عیاران و جوانمردان انقلابی خراسان، تلاش های نظامندی را به راه انداختند تا برای وحدت و یک پارچگی شان با هم به گفت و گو بنشینند. دید و باز دید ها آغاز شدند و گفت و گو های پیگیرانه در راستای وحدت گروه های چپ به راه انداخته شد. چون اعضای رهبری فرقه عیاران در شهر کندز بیشتر شناخته شده بودند و خطر گرفتاری شان زیاد بود برخی از اعضای رهبری به کابل اتنقال داده شدند. شاه محمود زردشت، یکی از اعضای رهبری فرقه در واپسین سال تحصیلی خود در پوهنځی طب کابل بود. پوهنتون کابل، مثل همیشه یکی از کانونهای گرم فعالیتهای گروه های چپ و سایری گروه های سیاسی بود. شاه محمود زردشت، که دانشجوی طب پوهنتون کابل بود، روابط فرقه عیاران و جوانمردان خراسان را با سایری گروه ها و سازمانهای چپ در پوهنتون کابل تامین می کرد. از همین طریق بود که با گروه “اخگر”، “سرخا”، “گروه انقلابی” و غیره، رابطه برقرار شد. این رابطه ها و گفت و شنودها بر باورهای “فرقه عیاران” تاثیر ژرف گذاشت. در نتیجه فرقه آرام آرام از”هویت عیاری” دوباره به هویت “کمونیستی” میلان پیدا کرد. تا اینکه به ضرورت تشکیل حزب کمونیست افغانستان و وحدت گروه های چپ درآن تاکید نمود و طرحی مشخصی را در این باره به جنبش چپ افغانستان پیش کرد.

تابستان ۱۳۵۷
بازگشت دوباره به پوهنتون کابل

برای فعالین چپ مخالف حزب دموکراتیک خلق افغانستان در شهر کندز شرایط روز تا روز دشوار می شد. از جمع رهبری فرقه عیاران یاسین و محمد موسی فروتن بیش از دیگران شناخته شده بودند. بنابرآن تصمیم گرفته شد هردو زندگی علنی را رها کنند و از نظرها پنهان شوند. برای من چانس دوباره رفتن به پوهنتون کابل مساعد شده بود. با اینحال، پوهنتون بهانه ای شد تا کندز را به قصد کابل ترک گویم. با گذشت چند ماه یاسین هم ناگزیر شد به کابل بیاید و بصورت نیمه مخفی در کابل زندگی کند. هرچند شرایط امنیتی کابل از هیچ نگاه بهتر از کندز نه بود اما چون کابل نسبت به کندز شهر بزرگ است، پنهان شدن از پیگرد پلیس، کام و خاد درکابل نسبت به کندز آسانتر بود و می شد که به سادگی پناهگاهی یافت و از چشم رس دشمن پنهان ماند. به اینصورت آرام آرام مرکز کار سیاسی فرقه عیاران از کندز به کابل انتقال داده شد. لازم به یاد آوری است که فرقه عیاران و جوانمردان انقلابی خراسان در ۱۳۵۷نخستین کنگره خود را دایر نموده بود، که از پنج ثور تا نهم ثور دوام کرد. در این کنگره روی خط مشی سیاسی و تشکیلاتی فرقه عیاران بحث صورت گرفته بود و در طی آن براصل آمادگی برای مبارزه مسلحانه تاکید شده بود. افزون برآن، تصمیم گرفته شده بود که فرقه عیاران و جوانمردان باید طرح روشن را برای ایجاد حزب انقلابی سرتاسری ارایه دهد. با این حال، انتقال مرکز فرقه عیاران از کندر به کابل تنها به دلیل امنیتی آن نه بود. مهم تر از آن موضوع ایجاد رابطه با سایر گروه های چپ و کار روی ایجاد حزب سرتاسری نیز بود. برای فرقه عیاران و جوانمردان درکابل آسانتر بود که روابط اش را گسترش بخشد و گام های عملی تری را در راه ایجاد حزب سر تاسری بردارد. شاه محمود زردشت که آن زمان درسال پایانی تحصیل خود در پوهنځی طب پوهنتون کابل قرار داشت، در ایجاد روابط فرقه عیاران با سازمان ها و گروه های چپ نقش بسیار فعال بازی کرد. او در بحث وگفت و گو با سازمانها و گروه های چپ، فرقه را کمک کرد تا طرح عملی تری را به جنبش چپ پیش کند. با دریغ که داکترشاه محمود زردشت، عضو کمیته مرکزی فرقه عیاران و جوانمردان انقلابی خراسان، که یکی از بهترین و پرشور ترین چهره های جنبش چپ انقلابی افغانستان بود، در ۲۰ حمل ۱۳۵۸ توسط رژیم خلقی دست گیر و پس از تحمل وحشیانه ترین شکنجه ها در زندان پلچرخی تیرباران شد. به اینصورت با رفتن ابدی او ضربه ای جبران ناپذیر بر پیکر فرقه عیاران وارد آمد.

پس از کشته شدن داکتر شاه محمود زردشت یاسین به کابل آمد ومسئولیت پیش برد تماس ها را با گروه های چپ انقلابی به عهده گرفت. طرح را که فرقه عیاران در باره ساختن حزب سرتاسری به جنبش چپ ارایه داده بود، به همکاری گروه اخگر و گروه جاوید تکمیل شد و در نتیجه ی آن کمیته تدارک برای ایجاد حزب کمونیست ساخته شد. در تشکیل کمیته تدارک، گروه اخگر، فرقه عیاران و گروه جاوید(*) سهم داشتند. “درفش سرخ” ارگان نشراتی کمیته تدارک بود که تا ماه ثور ۱۳۵۹ چندین شماره ی آن به نشر رسید. نقد اندیشه های ماوتسه تنگ (مائوئیسم)، رد تیوری سه جهان، کار برای ایجاد حزب سرتاسری، تاکید روی مبارزه مسلحانه، انقلاب دموکراتیک ملی و رد جمهوری اسلامی مواضع اصلی کمیته تدارک بودند که از طریق درفش سرخ بازتاب داده می شد.

در جریان سال ۱۳۵۸فرقه عیاران و جوانمردان انقلابی خراسان، در کنار را بطه خود با کمیته تدارک، با سه گروه چپ دیگر به نامهای “شاهین خراسان”، “گروه جنبش” (**) و برخی از رفقای که از “جریان شعله جاوید” بازمانده بودند، اما هنوز به هیچ یکی از گروه های چپ موجود در آن زمان پیوند سازمانی نه داشتند، نیز رابطه داشت و روی وحدت شان با هم در گفت و گو بودند. ازآن جمله فرقه عیاران با شاهین خراسان پیشتر و زودتر از دیگران به توافق رسید. هردو گروه طی اعلامیه ای سازمان را به نام “سازمان کارگران و دهقانان خراسان” اعلام کردند. اعلامیه ها در بین هردو گروه پخش شد. اما هنوز گام در راه ادغام تشکیلاتی برداشته نه شده بود که بنبستی بوجود آمد و کار تشکیل سازمان کارگران و دهقانان خراسان را عملآ به شکست مواجه ساخت. به اینصورت، نه تنها که “گروه شاهین خراسان” دوباره جدا شد، بلکه بخشی از فرقه عیاران نیز به نفع “شاهین خراسان” از فرقه عیاران و جوان مردان انشعاب کرد. با دریغ که تاریخ جنبش چپ پر از این گونه پیوند ها و بریدن ها است. هرچند فرقه عیاران و “شاهین خراسان” در تمام عرصه های سیاسی و فکری به توافق رسیده بودند، اما وقتی پروسه وحدت دو گروه به مرز ادغام تشکیلاتی رسید، بر سر مقام رهبری سازمان نو تشکیل منازعه صورت گرفت و آن راه رفته دوباره به صفر ضرب خورد. درواقع گرایش های گروهی و فرکسیونی باعث کشمکش و تنش درونی گردید. در حالیکه هردو گروه تاریخ را برای نشست مشترک، به منظور برگزیدن کمیته مرکزی جدید، و انتخاب رهبر سازمان پیش بینی کرده بودند، اعضای رهبری فرقه نشست جداگانه ای را برگذار کردند. موضوع این نشست این بود که چگونه مقام رهبری سازمان را از آن خود سازند. به اینصورت در همان آغاز کار سنگ بنای “فرکسیون بازی” گذاشته شده بود. در این نشست جداگانه، رهبری فرقه روی چگونگی رسیدن به مقام رهبری سازمان به تفاهم رسیده بودند. اما زمانیکه روز نشست مشترک دو گروه فرا رسید، جریان آن برخلاف انتظار فرقه عیاران به نفع گروه “شاهین خراسان” تمام شد و “بصیر” که رهبر گروه شاهین خراسان بود به اکثریت آرا رهبر سازمان کارگران و دهقانان خراسان برگزیده شد. از چهار عضو رهبری فرقه عیاران که در نشست آن دو گروه اشتراک داشتند یک عضو آن که رای خود را به بصیر، عضو رهبری شاهین خراسان داده بود، نتیجه را پذیرفت و سه عضو دیگر بهانه جویی کردند وآن را نه پذیرفتند. این رفقا ادعا کردند که “هنوز برخی ازاختلافات” حل نا شده مانده اند و زمان ادغام تشکیلاتی فرا نه رسیده. بنا برآن، ادغام تشکیلاتی فرقه عیاران با شاهین خراسان صورت نه گرفت. درنتیجه فرقه عیاران از درون دچار بحران تشکیلاتی جدی شد. تلاشهایی هم که برای حل این بحران صورت گرفت نتیجه نه داد. سرانجام فرقه عیاران به دو بخش انشعاب کرد. یک بخش فرقه با شاهین خراسان یک جا شد و بخش دیگر به حال خود ماند. بخش از فرقه که با شاهین خراسان پیوسطه بود نیز پس از چند ماه دوباره از آن جدا شد و گروه را به نام “دسته پیشرو” تشکیل داد. بخش اصلی فرقه عیاران در ۲۵دلو ۱۳۵۸ کنفرانس خود را دعوت کرد که در شهر کندز برگذار شد. در کنفرانس پس از سه شبانه روز بحث و گفت و گو رهبر و اعضای کمیته مرکزی جدید برگزیده شدند و “فرقه عیاران و جوان مردان انقلابی خراسان” به “سازمان کارگران و دهقانان خراسان” تبدیل شد. “سازمان کارگران و دهقانان خراسان” عمرکوتاه داشت. ضربه های پیهم را که بر پیکرآن وارد شدند تاب نیاورد و پس از چند ماه عملآ از بین رفت.

نخستن ضربه از درون بر آن وارد شد. فریدون، عضو کمیته مرکزی سازمان کارگران و دهقانان خراسان، درنخستین نشست کمیته مرکزی سازمان، “اعلامیه جبه متحد ملی” “ساما” را با خود آورده بود. به صورت ناگهانی، بدون حتا اعلام رسمیت جلسه توسط منشی، خطاب به اعضای جلسه گفت: “هرگاه این اعلامیه را می پذیرید خوب درغیرآن من جلسه و سازمان را ترک می گویم و دگر نه می خواهم با شما کار کنم “. به اینصورت او همه را شگفت زده ساخت. هرچه تلاش صورت گرفت و از اوخواسته شد که بگذارد تا روی آن بحث کنیم، بی نتیجه بود. او تصمیم خود را گرفته بود و آماده هیچ گونه بحث و گفت وگو هم نه بود. فریدون قطع رابطه خود را اعلام کرد و جلسه با غم و اندوه پایان یافت.

دومین ضربه را دشمن از بیرون بر سازمان وارد کرد. هژدهم حمل ۱۳۵۹محمد موسی فروتن، یکی از پرکار ترین و جسورترین عضو کمیته مرکزی سازمان، در کندز کشته شد. سومین ضربه زندانی شدن یاسین بود. اویازدهم ثور۱۳۵۹ دستگیر و زندانی شد.
چهارمین ضربه به دام افتیدن افضل افسربود. افسر، عضو کمیته مرکزی سازمان کارگران و دهقانان خراسان، در ماه سرطان ۱۳۵۹ در راه کندز خان آباد به دست خاد دولت خلقی-پرچمی افتید و در زندان تیرباران شد.

باید گفت، این یاد داشتها گذریست شتابان برآن روزگار آتش و خون. این گذر شتابان تنها یاد آورد از نام آن به خون خفتگان است. اما آنها ، شاه محمود زردشت، محمد موسی فروتن و افضل افسر، تنها ” نام ” نه بودند. هرکدام اینها تاریخ خون آلود جامعه ی است که تا هنوزنا نوشته مانده است. زندگی نامه و سرنوشت هر یک از آن مبارزین چپ، که جان های شرین شان را برسر باورها و آرمان های شان گذاشتند، و حتا در دوران زندگی خود نیز خود را ازکوچکترین و پیش پا افتاده ترین حقوق فردی و اجتماعی محروم ساخته بودند، نماد از دوره خونبار تاریخ جنبش چپ انقلابی ماست که باید با دقت و امانت داری نوشته شود.

(*) جاوید نام مستعار امان الله پیمان بود. “گروه جاوید” نام رسمی آن گروه نه بود برای شناسایی آن رفقا به این نام یاد می شدند.
(**) “جنبش) عنوان نوشته ای بود که گروهی از رفقا در نقد “درفش سرخ” نوشته بودند، جنبش نام رسمی آن گروه نه بود.
.

در چند قدمی زندان پلچرخی
زمستان۱۳۵۸

من از روزنه ی دیگری به خاطرات زندان نگاه می کنم.

من در نگارش خاطره های زندان خود فرض را بر این گذاشته ام که خواننده به قدرکافی با هویت شکنجه گر و رژیم شکنجه، آشناست و نیازی به شناسانده شدن بیشتر آن نه دارد. با اینکه استخوان دست چپ و پای چپ ام در زیر شکنجه شکسته است، چیزی زیادی از آن نه خواهم نوشت. من از ساختار درونی زندان، ترکیب سیاسی و گروهی زندانیان خواهم نوشت. از روابط باهمی این گروه ها خواهم نوشت.

با وجدان غیر جانبدار، چپ انقلابی را با راست مذهبی در ترازوی داوری قرار خ…واهم داد. روی ویژگی های زندان در دوران ترکی – امین و دوران کارمل – نجیب مکث خواهم کرد. از قهرمانان و توبه گاران ” چپ ” یاد خواهم کرد. توبه گاران چپ را با قهرمانان چپ رو در رو خواهم ساخت.
من از روزنه ی دیگری به خاطرات زندان نگاه می کنم

در جریان ٨ماه دلو ۱۳۵۸ به ابتکار برخی از فعالین چپ “اتحادیه استاذان و محصلین پوهنتون کابل تاسیس شد” که از فردای ایجاد اش فعالیتهایی وسیع را در مخالفت با اشغال افغانستان توسط روسها به راه انداخت. در این راستا اتحادیه راه پیمایی ای را برنامه ریزی کرده بود که باید به تاریخ چهارم حوت ۱۳۵۸ از پوهنتون کابل شروع و از راه کارته چهار و دهمزنگ به سوی شهرکابل راه می افتید. برای بحث روی چگونگی این راه پیمایی در کارته چهارکابل نشست صورت گرفت که در آن ده تا دوازده نفر دانشجو حضور داشتند. برگذارکنندگان آن نشست روی تاریخ راه پیمایی، امکانات عملی، ارتباط با مکاتب شهر کابل، متن و مضمون شعارها و پلکارتها گفت و گو کردند. جز یک مورد که متن و مضمون شعارها بود، درهمه موارد دیگر توافق صورت گرفت. دو نماینده که به گمان زیاد باید مربوط به “سازمان نصر” بوده باشند، تاکید داشتند که باید یک یا دو”شعار اسلامی”، یا بیرق که روی آن آیتی از قرآن، “نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَفَتْحٌ قَرِيبٌ”، داشته باشیم تا راه پیمایی ما “هویت اسلامی” داشته باشد. نمایندگان اتحادیه استادان و محصلان پوهنتون کابل، که پیش گام فراخوان راه پیمایی بودند، با این پیشنهاد به شدت مخالف کردند. آنها یکجا با نماینده های ملیگرا، آشکارا با دادن هویت اسلامی به راه پیمایی مخالف بودند. استدلال نمایندگان اتحادیه این بود که شعار اصلی و هدف اصلی راه پیمایی باید “آزادی” باشد، چیزی که با تجاوز قوای شوروی پامال شده است. با تجاوز قوای شوروی هیچ چیزی از هویت اسلامی جامعه کم نه شده که نیاز باز پس خواستن آن باشد. مسجد ها و تکیه خانه ها همه بازاند و شورای علما هم از رادیو و تلویزیون، شب و روز تبلیغ اسلامی می کنند. شعار ها باید بازتاب دهنده خواست آن چیزی باشد که پامال شده است. چپ ها و ملیگرایان تاکید داشتند که خواست آزادی خواست همگانی است اما خواست “هویت اسلامی” تنها می تواند خواست گروه های اسلامی باشد”. اسلامگرایان در آن نشست ظاهرآ خاموش ماندند اما ناخوشنودی شان آشکار بود. روی گزینش رنگ بیرق ها هم بحث شد که در نتیجه رنگ سرمه یی، به دلیل این که رنگ پذیرفته شده ی بیرق های پوهنتون کابل بود، پذیرفته شد. تا روز پنجشنبه دوم حوت تمام آمادگی های لازم گرفته شده بود. فعالین اتحادیه شب و روز می تپیدند تا این راه پیمایی اعتراضی هرچه وسیع تر و پرشکوه تر برپا شود. با هرگروهی که در باره آن تماس گرفتیم با شور و هیجان از آن استقبال کردند. از دو رفیق سخن ران قدیمی ای که از سالهای ۴۸ و ۴۹ در تظاهرات پوهنتون کابل تجربه داشتند نیز خواسته بودیم که به ما بپیوندند و سخنرانی کنند. هردوی آنها پیشنهاد ما را با شور و شوق پذیرفته بودند. همه ی ما دل به دریا زده بودیم. باورداشتیم که پوهنتون کابل بار دیگر کانون جنبش آزادی خواهی و اعتراض علیه استبداد خواهد شد. برای فرارسیدن روز “شنبه چهارم حوت” لحظه شماری می کردیم. به خوبی می دیدیم که درآن شب و روز شهرکابل، پوهنتون و اطراف آن میدان رویارویی دانشجویان و خادیستها و حزبی های خلق و پرچم شده بود. میدانستیم که خاد همه ی ما را زیر نظر دارد و سایه وار دنبال می کند. با آنهم اعتراض خیابانی و خواست آزادی برای ما یک “قمار عاشقانه” بود که نگران باخت آن نه بودیم.
کاش میدانستیم که “سوم حوت” پیش از “چهارم حوت” می آمد. می دانیستیم که “روز جمعه سوم حوت” پیش از”شنبه چهارم حوت” است، اما این را به صورت قطع نه میدانستیم که “سوم حوت” با خودش چه می آورد. بلی، سوم حوت ۱۳۵۸ فضای شهرکابل را از ریشه دگرگون کرده بود. دولت و سازمان امنیتی آن، “خاد”، به شدت هار شده بود. شرایط به گونه ای بود که ما پیش بینی آن را نه کرده بودیم. با اینحال، “روز شنبه چهارم حوت” را در اندوه سوزان گذراندیم وآنچه را که می خواستیم نه توانستیم.

٤ ثور ١٣٥٩
مرد قره قلی پوش
هفت شام، در واپسین ایستگاه ملی بس، نزدیک لیلیه مرکز، از بس پایین شدم. روز پنجشنبه بود. روز های طاق هفته نان شبانه ی لیلیه را خوش نه داشتم. بنابرآن، در نزدیکی های لیلیه به یک شیرفروشی رفتم. یک گیلاس شیر با یک پارچه روت خواستم. همین که شیرفروش گیلاس شیر و قاب روت را روی میزمن گذاشت، یک آدم قد کوتاه قرقلی پوش با شتاب داخل شیرفروشی شد و تفنگچه خود را راست به سوی من نشانه گرفته، گفت: ” تکان نه خوری! اگرنه مغز سرته پاش پاش می کنم”.
خواستم گیلاس را که در دست من بود روی میز بگذارم، مرد قره قلی پوش چیغ بلندتر کشید:
” احمق! گفتم تکان نه خوری!
” بالا بگیر دست ها را و از پشت میز برای!”
دست ها را بالا گرفتم واز پشت میز بیرون شدم. او درحالی که تفنگچه را راست به سوی من نشانه گرفته بود، یک گام جلوترآمد.
با صدای آمرانه ای گفت: “هرچه در جیب داری بیرون بریز!”
خریطه های جیب های خود را درآوردم. پنج یا شش افغانی پول سیاه به زمین ریخت.
گفتم: “پول سیاه”، پول شیراست. مرد قره قلی پوش، مثل اینکه گپ من سرش بد خورده بود، بیشتر خشمگین شد. در حالیکه به دقت مرا زیرنظرداشت، نزدیکترآمد. زیرهای بغل، پشت و روی سینه و ران هایم را دست کشید. اما هیچ چیزی نیافت. دوباره کمی پشت سر رفت و از من فاصله گرفت. با صدای که دگرچیغ نه می کشید گفت: ” خوب طرف من نگاه کن! من ترا خوب می شناسم. میدانم که چه کاره هستی و چه می کنی. اما ما مثل “امین” غدار نیستیم و کسی را بدون سند دستگیر نه می کنیم.”

راستی یک کمی خاطرم آسوده شد. گفتم خوب، “کسی را بدون سند دستگیر نه می کند”. تپش قلبم آرام ترشده بود. ازکنج چشم دزدانه به طرف شیر فروش دیدم که سراسیمه در گوشه ای دکان اش ایستاده بود. شاید هردوی ما از زیر دل می خواستیم که مرد قره قلی پوش لعنتی زود تر از اینجا گم شود. گیلاس شیر یخ می کرد.
مرد قره قلی پوش، در حالیکه با خشم به طرف من نگاه می کرد، زجنیرک بکسک خود را باز کرد و تفنگچه را در بین بکسک خود گذاشت. از شیرفروشی برامد و در بین تاریکی شب از نظر ما پنهان شد

٩ ثور ١٣٥٩
صبح هنگام، نهم ثور ۱۳۵۹، گروهی از فعالین مکاتب شهر کابل به پوهنتون کابل آمده بودند. از دانشجویان می خواستند تا به راه پیمایی و مظاهره مکاتب بپیوندند. با اینکه در پوهنتون چندین اتحادیه ی ضد رژیم و اشغال افغانستان فعال بودند، اما هنوز برای شرکت در راه پیمایی خیابانی آماده نه بودند و به زمان نیاز داشتند. بنا برآن ما شرایط پوهنتون و سطح امادگی مان را برای فعالین مکاتب، که به پوهنتون آماده بودند، توضیح دادیم. از آنها خواستیم که برای ما مجال بیشتر دهند تا پوهنتون کابل درهم آهنگی با مکاتب راه پیمایی وسیع تری را در شهرکابل سازماندهی کند. نماینده های مکاتب برای “شوردادن رگ غیرت ما” سخن های تند و نیشدار حواله ما کردند. گفتند “حیف پوهنتون که شما در آن درس می خوانید… . شما را نان لیلیه فاریده…. کاش شما با تاریخ مبارزاتی این نهاد کمی آشنا می بودین، در آنصورت چنین خواب برده نه می بودین”. ما در حالیکه با حوصله مندی به سخن های آنها گوش می دادیم واحساسات شان را می ستودیم، آنها را به شکیبایی دعوت کردیم و گفتیم که “تنها احساسات بسنده نیستند، کارهای اساسی بیشتری باید صورت گیرند.” صحبت های ما در حدود نیم ساعت طول کشید. ترس از تعقیب و به دام افتیدن همه ما را وا میداشت تا در کنار کار و تلاش برای سازمان دهی اعتراض، احتیط لازم را هم از نظر دور نه داشته باشیم. هر کدام ما هر لحظه ممکن بود دستگیر شویم. با اینحال، نماینگان مکاتب ما را در حالی ترک گفتند که راضی به نظر نه می رسیدند. با آنهم از آن ها خواستیم که به تماس های شان با ما ادامه دهند و از کار مشترک با ما دریغ نه کنند. یک یا دو ساعت از رفتن آن ها نه گذشته بود که موج از مظاهره کنندگان متعلمین مکاتب، دختر و پسر، از سمت غرب پوهنتون وارد پوهنتون کابل شدند. مظاهره کنندهگان شعار می دادند:

“مرگ بر قوای اشغالگر”
“روس ها گور تان را گم کنید”
“زنده باد آزادی”
“الله اکبر”
“ما آزادی می خواهیم”

این شعارها پوهنتون را به لرزه در آورد و سبب خشم اعضای حزب دموکراتیک خلق در داخل پوهنتون شدند. صدها عضو مسلح حزب، خادیست ها، پلیس و غندضربه دست به کار شدند. چرخبالها بر فضای پوهنتون به گردش آمدند. فیرهای هوایی و بگیر و ببند شروع شد.

وضعیت پوهنتون کابل بکلی وحشتناک شده بود. با چشم های خود می دیدم که دختر جوان را، که شعار میداد “روسها گور تان را گم کنید”، با بی رحمی کشان کشان می بردند. او را با تفنگچه خود تهدید و پیهم به او فحش می دادند. قسمت زیاد از مظاهره کنندگان از بین درختان انبوه، بین پوهنتون و لیلیه مرکزی، فرار کردند. دو یا سه ساعت را در بر گرفت تا دولت در نتیجه لت و کوب بی رحمانه ی دانشجویان و بگیر و ببند آن ها، بر اوضاع حاکم شد. سرانجام مظاهره به پایان رسید و صدها دانشجو دستگیرشدند. من که در آن زمان دانشجوی سال چهارم پوهنځی اقتصاد بودم در جمع دستگیر شده ها بودم. ما را برای بازجویی مقدماتی به پوهنځی اقتصاد پوهنتون کابل بردند. منشی ناحیه چهارم حزبی با گروهی ازخادیستها و حزبی ها از هرکدام ما به صورت جداگانه بازجویی و تحقیق می کردند. شماری زیاد از دانشجویان دستگیر شده در ظرف یکی دو ساعت رها شدند. اما پانزده یا بیست نفر را برای تحقیق بیشترتا ساعت ۹ شب نگاه داشتند. من هم در جمع این گروه بودم. تحقیق و باز جویی ما سطحی و در موارد حتا بسیار مزحک بود. مثلآ، در یکی ازبرگه های بازجویی از من پرسیده بود، “پدرشما چه کار می کند؟”. من پاسخ داده بودم، “پدرم وفات کرده.” دو باره از من پرسیده بودند: “قرار که ما آگاهی داریم پدر شما وفات نه کرده و زنده است”. من در پاسخ گفتم “خوب حالا که شما آگاهی دارید که پدر من زنده است بروید او را بیاورید”. با این همه، بازجویی ما ظاهرآ آرام، بدون تهدید و فشار گذشت. در پایان بازجویی همه ی ما را در اداره پوهنځی اقتصاد دوباره گرد آوردند. منشی ناحیه چهرم حزبی خطاب به ما گفت:

“ما خوب میدانیم که برخی از شما اعضای بلند پایه ی سازمانک ها و گروهک های خود هستید و برای اخلال وضعیت پوهنتون شب و روز جان می کنید. ما خوب میدانیم که شما آگاهانه و یا غیر آگاهانه آب در آسیاب امپریالیسم انګلیس و امریکا می ریزید. دست های ایران و پاکستان در بین شما کار می کنند. ما با چشمان باز ناظربر کار های خرابکارانه و اخلالگرانه ی شما هستیم. با آنهم، حزب ما به شرف خود سوگند یاد کرده که دروازه های زندان را که یک بار بسته است دیگر هرگز باز نه کند. ما هیچ کسی را به خاطر اندیشه ها و باور های سیاسی اش زندانی نه می کنیم. اما از شما می خواهیم که سرتان را در گریبان تان کنید و فکرکنید که پیامد این کارهای که می کنید، جز برهم زدن نظم پوهنتون و اخلال درسها، چه می تواند باشد؟”

منشی در ادامه گفت: ” ما همه ی شما را رها می کنیم. شما آزاد اید که به خانه های تان بروید”. او درپایان سخن رانی احساساتی خود افزود:

“هر کی می خواهد روی اوضاع و شرایط کشور با ما بحث و گفت و گو کند ما آماده ایم با پیشانی بازاز آنها استقبال می کنیم”

به اینصورت، منشی از ما برای “بحث و گفت و گو” روی اوضاع و شرایط کشور دعوت کرد. اما ما نه دانستیم که منظور او از “بحث و گفت و گو روی شرایط و اوضاع کشور” چه بود. نیازی هم به دانستن آن نه داشتیم. آنچه ما در آن لحظه می خواستیم این بود که منشی یاوه گویی را بس کند و حال که می خواهد ما را رها کند، بگذارد که برویم.

ساعت از ۹ شب گذشته بود که ما همه رها شدیم. رها شدیم، زیرا به قول منشی ناحیه چهارم حزبی،”حزب دموکراتیک خلق به شرف خود سوگند خورده بود که کسی را به خاطر افکار و اندیشه های سیاسی اش به زندان روان نه کند”

اما اعتبار سوگند به “شرف حزب دموکراتیک خلق افغانستان” سه روزه بود و در ۱۳ثور۱۳۵۹ ارزش آن کمتر از”دو توت شُفتر” شد.

١٣ ثور ١٣٥٩

 سیزدهم ثور دانشجویان پوهنتون کابل در اعتراض به اشغال افغانستان دست به مظاهره مسالمت آمیز زدند که توسط گروه های مختلف از دانشجویان، از چپ گرفته تا راست مذهبی و عناصری ملیگرا، به راه افتیده بود. مظاهره از مرکز پوهنتون کابل شروع شد و با وجود فشار قوتهای ارتش، پلیس و اعضای حزب، به طرف کارته سخی پیش رفت. از کارته سخی گذشت، به طرف دهمزنگ و از آنجا به سمت پل آرتل و جوی شیر راه پیمود. درنزدیکی پل یک بخش از مظاهره کنندگان به سمت شفاخانه ابن سینا رفت، اما بخش اصلی آن به سوی جوی شیر پیش رفت. وقتی درباریکه سرک جوی شیر، که یک طرف کوه و جانب دیگر یک باشگاه قطعه عسکری است، رسیدند در محاصره پلیس و کارمندان مسلح حزبی قرار گرفتند.  پلیس و حزبی های مسلح با بی رحمی تمام به لت و کوب دانشجویان اعتراص کننده شروع کردند. تک تک مظاهره کنندگان را با زدن و بستن به ملی بس ها انداختند. مرد قره قلی پوش که به تاریخ 4 ثور در دکان شیرفروشی با تفنگچه خود دهدید و تلاشی کرده بود، مرا از بین مظاهره کنندگان دستگیر و کشان کشان به طرف ملی بس ها برد. ده ها ملی بس از دانشجویان اعتراض کننده پر و به طرف صدارت روان شدند. صحنه ی گذشتن بسها از جوی شیر تا صدارت که باید از قلب شهرکابل می گذشتند فراموش ناشدنی است. دانشجویان در حالیکه سرهای شان را از شیشیه های ملی بس بیرون کشیده بودند، شعار میدادند:

 “آزادی، آزادی”.

 “روسها گور تان را گم کنید، روسها گور تان را گم کنید”.

، “زنده باد افغانستان، مرگ بر اشغالگران”.

 در هر بس دونفر حزبی که با کلاشنکوف مسلح بودند ما را زیر نظر داشتند. هرچی تلاش می کردند از شعار دادن دانشجویان جلوگیری کنند بی نتیجه بود. سرانجام  بسها داخل صدارت شدند. صحن صدارت از ملی بسها پر شد. موج صدای شعار ها بی پایان بود. برخی از دانشجویان مظاهره کننده را از بسها پایین و به ریاست تحقیق بردند. اطاقهای رایاست تحقیق تا جاییکه گنجایش داشت از مظاهره کنند ها پر شد. دیگر جای برای سوزن انداختن نه مانده بود. برای ما که در اطاقهای صدارت جای نه مانده بود، دو یا سه ساعت دربین بسها ماندیم. اما آرام نه نشسته بودیم. شعارهای “مرگ بر اشعالگران!”،

 “زنده باد آزادی!” ،

 “ما آزادی می خواهیم!” فضای صدارت را هردم به لرزه می انداخت. دو سه ساعت گذشته بود که رخ بس ها دور خورد و از صدارت بیرون شدند. نه می دانستیم که ما را به کجا می برند. وقتی بس ها به طرف پلچرخی چرخیدند دانستیم که هدف پلچرخی است و ما را به زندان پلچرخی می برند.

سرانجام به زندان پلچرخی رسیدیم. از دروازه عمومی وارد چهار دیواری زندان شدیم. بسها درداخل چهاردیوار زندان استاده شدند. حزبی ها و خادیست ها دستور دادند تا پیاده شویم.  ما را در قطار سه نفری استاده کردند. حزبی های مسلح با خادیست ها به دو طرف ما قرارگرفته بودند. سه حزبی مسلح در جلو قطار استاده شدند. وقتی حزبی ها حرکت کردند گفتند آنها را دنبال کنیم. دوصد تا سه صد متر راه رفتیم تا به دروازه ورودی بلاک دوم رسیدیم.  همه ی ما را پیش روی بلاک دوم توقف دادند. شوخی ها و بزله گویی های دانشجویان نشان دهنده آن بود که هنوز نگران زندان رفتن نه بودند.

در نزدیکی دروازه بلاک دوم با زیړکه، آوازخوان مشهور رادیو تلویزین، که لباس پلیس به تن داشت، برخوردیم.  یک عده با مسخرگی های بی مزه ای صدا می کردند: “الا دریش، الا دریش”. زیړکه در پاسخ به این مسخرگی ها می خندید و لبهای او از خنده مثل گل شگفته می نمود. او دلسوزانه از هرکدام ما پرسید اگر نشانی خانه و یا نمبری تلفون خود را به او بدیهیم احوال ما را به خانواده های ما خواهد رساند. آنهایی که نمبر تلفون داشتند به او داند و او هم خبر تک تک شان را به خانواده آنها رسانده بود. با زیړکه خدا حافظی کردیم و از دروازه آهنی بلاک دوم وارد صحن بلاک  شدیم. پس ازچند دقیقه گوشکانی حزبی ها و افسران زندان ما را به داخل بلاک بردند.

  بلاک دوم پلچرخی سه منزل است. هر منزل آن چهار اطاق کلان که گنجایش بیش از صد نفر را دارند، و هفتاد و دو اطاق مجرد یا “کوته قلفی”است. تعداد ما درحدود شش صد نفر بود که در منزل دوم و سوم تقسیم شدیم. همه ی ما به شدت خسته و سردرد بودیم.  از بس شعار داده بودیم صدای همه ی ما افتیده بود.  دو نفر محصل که به شدت لت و کوب شده بودند  از ناحیه سر زخمی بودند.  تشنگی و گرسنگی همه ی ما را زیرگرفته بود.  هیچ چیزی برای خوردن نه داشتیم.  توته های نان قاق سیلو را که از دوران زندانیان حفیظالله امین در گوشه و کنار زندان مانده بود، جمع و درآب ترکردیم تا قابل خوردن شود. سرانجام شب فرا رسید و هرکدام هر طرف افتیدند تا اگر خواب شان ببرد.  “آشوکمار” که در آن وقت محصل صنف سوم پوهنځی سیانس بود، از راه بینی عجب رقم ” شهنایی” می نواخت و سرود می خواند. به اینصورت شب را  صبح کردیم. فردای آن روز قوماندان پلچرخی به دیدن ما آمد.  دگروال ظاهر، که خود در زمان امین زندانی بود، قوماندان پلچرخی بود. وقتی به دیدن ما آمد، تلاش می کرد با مهربانی با ما برخورد کند. انصافآ آدم خوش رفتار و خوش برخردی بود.  کمتر به زندان بان شباهت داشت. درواقع او خود قربانی نظامی بود که بعد از “رهایی” از زندان، به عنوان زندانبان در زندان افتیده بود. قومندان ظاهر شروع کرد به پند و اندرز دادن ما. از “امپریالیسم آمریکا و انگلیس” سخن گفت. پاکستان و ایران را کوبید. از سی. آی. ای. و انتلچنت سرویس گپ زد و از “فریب خوردن” ما

 ما هم او را آنچنان سوال پیچ کردیم که بیچاره راه خود را گم کرده بود.  کس چه می داند، شاید قومندان ظاهر هم همین سوال ها و پرسش ها را در ذهن و ضمیر خود داشت. اما توان پاسخ دادن به آن را نه داشت.  تجربه زندگی من نشان می دهد که بعضی آدم ها اصلآ برای زندان بان شدن ساخته نه شده اند.(*)  شاید ډګروال ظاهر یکی از آن ها بود. قومندان ظاهر پس از آن “بیانیه آتشین “، ما را ترک گفت. وعده داد که برای ما غذا، دوشک و کمپل داده خواهد شد.

 (*) در باره ی این که همه شکنجه گران یکسان نیستند، بیشتر خواهم نوشت.

 

بخش سوم

خاطره های از زندان پلچرخی
بلاک دوم، منزل سوم، اتاق ۲۴۵
١٤ ثور ١٣٥٩

بخش “پیش زمینه های زندانی شدن من” که از بهار ۱۳۵۴ تا ۱۳ ثور ۱۳۵۹ را در بر گرفت، به پایان رسید. این پیش زمینه ها را نوشتم تا شرحی باشد براین که “چرا و چگونه زندانی شدم”. از ۱۳ ثور ۱۳۵۹ تا ۱۸ سنبله ۱۳۶۵ را در پشت میله های زندان پلچرخی گذراندم. آنچه را که در “خاطره های از زندان پلچرخی” می خوانید روایت است از برگزیده های خاطره های درون زندان در طی این زمان.

۱۳ ثور ۱۳۵۹به جرم شرکت در مظاهره مسالمت آمیزدانشجویان پوهنتون کابل زندانی و در پشت میله های زندان قرار گرفتم. مجموع دانشجویان که در ۱۳ثور با من یکجا دستگیر و به زندان پلچرخی برده شدند نزدیک به شش صد نفر بودند. از هجوم قشون اتحاد شوروی به افغانستان و به قدرت رساندن جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق توسط شوروی، تازه چهار ماه و چند روز گذشته بود. بنا برآن، دولت تازه به قدرت رسیده، هنوز نتوانسته بود “نظام ” بسیار سخت گیرانه ای نظارت بر زندانیان را که لازمه ی هر زندان است، در بلاک دوم ایجاد کند. پاسبانان زندان تنها از دروازه عمومی بلاک پاسبانی می کردند تا زندانیان از دروازه بلاک بیرون نه روند. در درون بلاک هیچ کاری به آنها نه داشتند. دانشجویان می توانستند در صحن بلاک از صبح تا شام گشت و گذار کنند و از سلول سلول هر سه منزل آن دیدن کنند. ما هم برای اینکه ببینیم داخل زندان چگونه جایی است، تمام اتاق های بلاک دوم را زیر و رو کردیم.

دیدن دهلیزها، اتاق ها، سلول ها و یادگار های بازمانده بر روی دیوار های زندان را که با قصه های شنیدگی غم بار دوران ترکی و امین پیوند می زدیم، تصویر وحشت ناک از دیدن آن در ذهن ما بازتاب می یافت که موی بر بدن راست می کرد. اتاق های منزل اول پر از یونیفورم نظامی، بوت و کلاه صاحب منصبان نظامی و پلیس بود. به روی برخی از این لباس ها آثار و نشانه های خون به روشنی دیده می شد. دیدن آن لباس های خون آلود حکایت از این داشت که آن جا آدم های بوده اند که خود زنده به گور شده بودند و لباس های شان هنوز یادگار های بازمانده ی تن های به گور خفته ی شان در زندان بودند. زندان خالی بود اما دیوارها هنوز از مرگ و کشتار و ظلم های رفته سخن می گفتند که حال هر آدم را به هم می زد. زندانیان دوران امین و ترکی به روی دیوار های اتاق ها یادگار های شان را نوشته بودند. بروی یکی از اتاق ها به قلم پنسل شعر داود سرمد، “ز خون خویش خط می کشم به سوی شفق”، نوشته شده بود. نه می دانم شاید شعر را خود سر مد، یا یکی از یاران و دوستداران او نوشته بود. هرچه بود خط از خون بود که به سوی شفق راه کشیده بود.

من وجب وجب دیوار های بلاک دوم را خیره به دنبال یادگاری گشتم تا مگر اثری و یا نشان از از داکتر شاه محمود زردشت، آن یار عیار و جوانمرد واقعی، را به روی یکی از دیوار ها ببینم. اما هیچ اثری از او را نه یافتم. پس از گذشت چندین ماه در زندان، شنیدم که داکترشاه محمود رزدشت اصلآ به پلچرخی نه رسیده بود. او در شکنجه گاه های وحشتناک صدارت در زیر شکنجه های قرون اوسطایی جان داده بود.

دریکی از اتاق های خورد منزل سوم ورق های کاغذ توجه مرا به خود جلب کرد که بر روی فرش اتاق پراگنده بودند. داخل آن اتاق رفتم تا ببینم بروی آن ورق ها چه نوشته شده است. برگ های کاغذ را یک به یک نگاه کردم و خواندم. نام های صد ها زندانی دوران امین به روی آن نوشته شده بودند. دربین نام ها شمار زیاد از هم شهری های کندزی خود را که از کندز به پلچرخی آورده شده بودند، شناختم. حاجی یوسف، پسر حاجی کوچک علی، همسایه در به دیوار ما، وکیل سید امیر، نماینده شهر کندز در شورا، از جمله نام های بودند که تا هنوز در خاطرم مانده اند.

روز دوم ما در زندان بود که در جریان قدم زدن در صحن بلاک دوم با دو زندانی ای بروت دار، که از جمع دانشجویان نه بودند، رو به رو شدم. شنیده بودم که به تاریخ دوم ثور دو رفیق”اخگر” به دام افتیده بودند. با گرمی دست هر دو را فشردم. پنداشته بودم که شاید این دو نفر بروت دار، همان رفقای اخگر بوده باشند. در عین حال، با در نظر داشت احتیاط و مصلحت اندیشی، نه می شد که تا کسی را به خوبی نه شناسی از مرز یک احوال پرسی ساده فراتر بروی. بنابرآن، هردو را پس از یک احوال پرسی ساده به حال خود رها کردم و با دوستان دانشجوی خود به قدم زدن ادامه دادم. پس از چندین روز آنها را شناختم که آن دو بروت دار یکی آزرخش حافظی، معین وزارت آب و برق، و دیگری حسین تلاش ریس نساجی بگرامی در دوران حفیظ الله امین بودند. هردو به قتل و کشتار ده ها انسان بیگناه متهم بودند. گفته می شد که آزرخش حافظی یکجا با منصور هاشمی، وزیر آب و برق رژیم امین، مخالفین رژیم را دست و پا بسته به دریای کوکچه پرتاب می کرد. و حسین تلاش هم در زمان خود چیزی کم از آزرخش نه بوده است. با اینحال، پس از شناختن آن دو نفر احساس گناه می کردم که چرا با آنها چنان با گرمی دست داده بودم. افزون بر آزرخش و تلاش، دو زندانی هوادار دیگر امین نیز در بلاک دو زندانی بودند. یکی مدیر لیسه امانی و دیگرش برادر او بود. آن دو هم به بد رفتاری و آزار مخالفین خود متهم بودند. با حس نفرت که دانشجویان از هواداران امین داشتند، روزهای که دانشجویان مسابقه شطرنج دوستانه برگذار می کردند، مانع اشتراک آن ها در رقابت های بازی شطرنج می شدند.

سایر اعضای بلند پایه ی رژیم امین در بلاک اول زندانی بودند. هنگام تفریح که آنها در صحن بلاک اول برای قدم زدند می برامدند، می توانستیم از پنجره های منزل سوم به خوبی آنها را ببینیم. در بین شان داکتر شاه ولی، عبدالقدوس غوربندی و پوهاند سوما نسبت به دیگران چهره های آشناتر بودند که همه ی ما آن ها را می شناختیم. دانشجویان از پنجره های منزل سوم هرکدام شان را نام گرفته صدا می کردند. آنها که پنداشته بودند که شاید از جمع هوا داران شان باشند، دست ها را به علامت همبستگی به هم گره زده و تکان میداند. دانش جویان اما در پاسخ به آن ها با صدای بلند می گفتند: “قانونیت، مصونیت، عدالت!” و در ادامه فحش های ناموسی آبدارنثار شان می کردند. با اینحال، طرفداران امین از خشم به سوی دانشجویان سنگ پرتاب می کردند. هر باری که آنها به قدم زدن می برامدند از طرف دانشجویان تحقیر و توهین می شدند و آنها هم با پرتاب سنگ پاسخ می دادند. این “بازی” چندین روز به همین گونه دوام کرد. سرانجام، آنها مجبور شدند “کوچه بدل کنند” وهنگام قدم زدن در گوشه ای کناره تر از چشم رس دانشجویان قدم بزنند .

شب و روز آغازین ما در بلاک دوم شباهتی به زندان نداشت. با وجود دور بودن از خانواده، پوهنتون و “محیط آزاد بیرون”، دانشجویان بی خیال از سرنوشت آینده خود، با خواندن سرود و آواز، تا ناوقت های شب بیدار می نشستند. یکی از متعلمین بسیار جوان، که گمان می کنم متعلم لیسه نادریه بود، “ای مادر دلسوز نداری خبر از من” را آنقدر با سوز دل می خواند که برخی از متعلمین و محصلین جوان را به یاد مادران شان به گریه وا میداشتند. آشوک کمار(*)، دانشجوی سال سوم پوهنځی علوم، سرود های کلاسیک هندی را با زیبایی وصف برانگیزی اجرا می کرد. اعضای فعال اتحادیه های محصلین و آنهایی که به گروه ها و سازمان های سیاسی چپ انقلابی تعلق داشتند و می پنداشتند که به زودی رها نخواهند شد، برسر راه های ادامه مبارزه سیاسی در زندان و همکاری با “جنبش دنشجویی” از درون زندان بحث و گفت و گو می کردند.

شروع هفته دوم بود که یک تعداد از کارمندان ریاست تحقیق، خاد، با شماری از اعضای سازمان های حزبی پوهنتون به بلاک دوم زندان پلچرخی آمدند. خاد و کارمندان ریاست تحقیق می خواستند از طریق اعضای سازمان های حزبی پوهنتون، سازماندهندگان اصلی تظاهرات را شناسایی کنند. برای این هدف در یکی از روز های هفته دوم دو نفر از کارمندان خاد و ریاست تحقیق به دیدن ما به منزل سوم آمدند. گفتند می خواهند با محصلین هر فاکولته بصورت جداگانه ببینند. نخست از محصلین فاکولته اقتصاد شروع کردند و همه ی آن ها را به منزل دوم خواستند. بعد از چند لحظه انتظار در دهلیز منزل دوم، یکی از کارمندان ریاست تحقیق آمد و ده نفر را از جمع محصلین اقتصاد جدا و با خود شان به داخل شفاخانه بلاک دوم بردند. من هم در جمع این ده نفر بودم. وقتی که به دهلیز شفاخانه داخل شدیم، ما را به اتاقی که در طرف راست دهلیز موقعیت داشت رهنمایی کرد. این اتاق از طریق یک دروازه فلزی به اتاق دیگری راه داشت. در وسط دروازه فلزی شیشه ای به درازی بیست سانتی متر و عرض دوازده سانتی متر نصب شده بود که می شد از طریق آن اتاق دومی را دید. اما شیشه را کاغذ سفید گرفته بودند تا مانع دیدن آن اتاق دومی شوند. یک لحظه بعد یکی از کارمندان خاد آمد و ده نفر دانشجوی اقتصاد را روبروی دروازه ای که به اتاق دوم باز می شد و شیشه آن را کاغذ سفید گرفته بود، قطار ایستاده کردند. کار مند خاد نام و شهرت دانشجویان را یک به یک پرسید. هرکدام شهرت مکمل شان را گفتند. پرسش و پاسخ در باره ی شهرت مکمل ده نفر دانشجو در ظرف پانزده تا بیست دقیقه پایان یافت. پس از آن از همه ی ما خواستند تا دو باره به اتاق خود برویم. این درامه بالای شش صد نفر دانشجوی دیگر همینگونه اجرا شد. اول ما نه دانستیم که پشت این قطار ایستاده کردن چه رازی نهفته بود. اما پس ازگذشت چند روز فهمیدیم که وقتی ما را در آن اتاق روبروی در وازه قطار ایستاده می کردند، اعضای سازمان های حزبی پوهنتون در اتاق دوم، از سوراخ کوچک که درکاغذ روی شیشه کشیده بودند ما را می دیدند و نشانی می کردند. به اینصورت، اعضای سازمان های حزبی پوهنتون محرکین و سازماندهنده گان مظاهره را به کارمندان خاد و ریاست تحقیق معرفی می کردند.

پس از پایان یافتن جریان شناسایی “محرکین” کم از کم پنج صد نفر دانشجو در یک روز رها شدند و تنها ۹۶نفر محصل در زندان ماندند. ۲۳ ثور بازهم متعلمین و محصلین مظاهره ی دیگری را در شهر کابل به راه انداخته بودند. در نتیجه، ده ها متعلم و محصل را دوباره به بلاک دوم زندان پلچرخی آوردند. در بین آن ها کسانی هم بودند که فقط چند روز پیش رها شده بودند و دو باره به زندان آمدند. با گذشت چند روز، شماری زیادی از زندانیان را از ریاست تحقیق نیز به زندان پلچرخی آوردند. یاسین (عبدالباقی)، استاد دوست محمد، استاد عبدالله، استاد خلیل، استاد عتیق نایب خیل، عنایت الله نایب خیل، (برادر جوان استاد عتیق)، داکتر شاکر نسیم، حنیف یادگار، استاد صدیق، تیمورشاه آییژ، فاروق حقبین، داکترفخرالدین، بصیربدروز (برادر حفیظ آهنگرپور)، احمد شفیق، څارنوال مقتدر ( راز آلود ترین عضو سازمان جوانان مسلمان را که از دوران فعالیت های گلبدین در کندز می شناختم) را با شمار زیاد دیگر، یکی پی دیگری از ریاست تحقیق به بلاک دوم آوردند. افزون بر اینها، موسی و محمد انور”از رفقای ساما”، اورنگ و کبیر، (اعضای بلند پایه حزب اسلامی) و کاکا خال محمد را که از کشتارگاه های امین زنده مانده بودند، نیز به بلاک دوم اوردند. به اینصورت بلاک دوم که چند روز پیش خالی شده بود دوباره پرشد.

کم از کم دو یا دونیم ماه از زندانی شدن ما گذشته بود که برای اکثریت محصلین اتهام نامه (صورت دعوا) آمد. به آنها یک هفته وقت داده بودند تا “دفاعیه” شان را بنویسند. پس از یک هفته آنها را به “دادگاه”(محکمه اختصاصی انقلابی) بردند. اکثریت این دانشجویان قید تعلیقی گرفتند و رها شدند. تنها آشوک کمار*، دانشجوی فاکولته سیانس، به مدت یکسال محکوم به زندان شد، که از جمله شش ماه آن را در زندان گذشتاند و پس از شش ماه رها شد. غلام سرور مونس**، عزیز ترین یار آن روز های دشوار، که دانشجوی سال چهارم فاکولته اقتصاد بود، به هشت ماه زندان محکوم شد. نصف این مدت را در زندان گذشتاند و رها شد.

برای من پس از سه ماه بی سرنوشتی اتهام نامه دادند. در اتهام نامه افزون بر سازماندهی مظاهره ۱۳ ثور پوهنتون کابل، به عضویت علی البدل کمیته ی مرکزی “گروه نبرد” متهم ساخته شده بودم. اما جز شرکت در مظاهره، اتهام عضویت در گروه به نام نبرد یک اتهام واهی و بی بنیاد بود. اساسآ گروهی به نام نبرد وجود خارجی نه داشت. خاد هم هیچ گونه اسناد را که عضویت مرا در یکی از گروه های چپ ثابت کند در اختیار نه داشت. با آنهم برای من ماده ۲۲۴ قانون جزا که از ده الی بیست سال زندان در آن پیش بینی شده بود خواسته شده بود. در اتهام نامه آمده بود که “عبدالودود محصل فاکولته حقوق، سن ۴۵ ساله، عضو رهبری گروه ماویستی نبرد، در پخش و نشر شب نامه ها، فعالیتهای ضد دولتی، تبلیغات و پروپاگند بر علیه قوای کشور دوست، اتحاد شوروی نقش رهبری کننده دارد. نامبرده اعتصابات و مظاهره پوهنتون کابل را رهبری و سازماندهی نموده است”.

یک هفته وقت داده بود تا “دفاعیه” خود را بنویسم. پس از یک هفته، یکجا با چهار نفری دیگر ( احمد شفیق مشهور به شفیق بدروز با یک تن هم دوسیه خود که محصل سال سوم پوهنځی انجنیری بود، غلام حضرت خیاط، رضاء دکو) به ریاست تحقیق رفتیم. شب را در ریاست تحقیق گذراندیم و فردای آن در یک موتر سرپوشیده روسی به دادگاه، “محکمه اختصاصی انقلابی”، انتقال داده شدیم. “محکمه اختصاصی انقلابی” در داخل قصرصدارت قرار داشت. از موتر سرپوشیده پیاده شدیم. هر پنج ما را وارد یک صالون بزرگ ساختند. کم از کم دو ساعت آن جا انتظار کشیدیم.

شفیق بدروز با دانشجوی سال سوم انجنیری، هم دوسیه خود، اولین کسانی بودند که نام های شان خوانده شد و نزد “قاضی محکمه” فرا خوانده شدند. پانزده یا بیست دقیقه نگذشته بود که هر دو برگشتند. محاکمه غلام حضرت خیاط و محمد رضا دکو هم همین گونه در ظرف چند دقیقه محدود پایان یافت و هردو به صالون انتظار برگشتند. من واپسین کسی بودم که با یک دنیا دلهره و نگرانی هنوزمنتظر بودم. سر انجام نوبت من هم فرا رسید. ساعت اطراف یک بعد از چاشت بود. قاضی و څارنوال با دو نفر از اعضای “محکمه اختصاصی انقلابی”، مصروف خوردن نان چاشت خود بودند. اگر دادگاه ساخت حزب دموکراتیک خلق را با چشم سر نه دیده بودم، تصور آن دشوار بود که باور کنم که دادگاهی در آن حد مضحک و نمایشی باشد. چگونه می شد باور کرد که قاضی، څارنوال و اعضای دادگاه، در حین جلسه رسمی برای به دادگاه کشیدن یک متهم مصروف پرکردن شکم خود باشند. با اینحال، رو بروی اعضای “دادگاه” ایستاده شدم. څارنوال، در حالیکه هنوز نشخوار می کرد، صورت دعوای خود را خواند:
” عبدالودود محصل صنف چهارم فاکولته حقوق، سن ۴۵ ساله، عضو رهبری گروه ماویستی نبرد، در پخش و نشر شب نامه ها، فعالیت های ضد دولتی، تبلیغات و پروپاگند بر علیه قوای کشور دوست اتحاد شوروی، نقش رهبری کننده دارد. نامبرده اعتصابات و مظاهره پوهنتون کابل را رهبری و سازماندهی نموده است”.

من در چند جمله کوتاه “دفاعیه” نوشته بودم و آن را برای قاضی خواندم:

” جناب قاضی و اعضای محکمه اختصاصی انقلابی!
اتهام څارنوال نشاندهنده آن است که او مرا عوضی گرفته است.  زیرا نه من محصل صنف چهارم فاکولته  حقوق هستم و نه سن من چهل و پنج ساله است. برعکس، من عبدالودود، محصل صنف چهارم فاکولته اقتصاد هستم. چنانچه شما می بینید، سن من نه می تواند بیش از بیست و چهار سال باشد.”

وقتی دفاعیه من پایان یافت، څارنوال و قاضی هر دو یکجا سر و صدا راه انداختند. گفتند تو نمی توانی خود را در پشت این لفاظی پنهان سازی و خود را به کوچه حسن چپ بزنی. ما تو ماویست را به خوبی می شناسیم. از تو می خواهیم اعتراف کنید که از از آن همه فعالیت های خرابکارانه و اخلالگرانه ی خود نادم و پیشیمان هستید یا نه؟
در پاسخ قاضی کوتاه گفتم: در حالیکه اتهام های څارنوال حقیقت نه دارند، از چه باید “نادم و پشیمان” باشم. جلسه دادگاه پایان یافت و من دوباره به آن صالون بزرگ، نزد سایر متهمین، برگشتم. بیشتر از دو ساعت انتظار کشیدیم تا نام های شفیق بدروز و هم دوسیه اش خوانده شد. هردو رفتند و با “پارچه ابلاغ” خود برگشتند. شفیق هشت سال و هم دوسیه اش یک سال و نیم قید شده بودند. به ادامه آنها نوبت غلام حضرت خیاط بود. او هم پارچه ابلاغ هشت ساله با خود آورد. نام رضاء دکو خوانده شد. به او هم هشت سال قید داده بودند. واپسین نفر من بودم که نامش گرفته شد. دادگاه خالی شده بود کسی جز کاتب دادگاه، که شهرت و مدت قید ما را ثبت می کرد و پارچه ابلاغ را به دست ما میداد، کسی آنجا نه بود. کاتب پارچه ابلاغ مرا داد. نگاهی به پارچه ابلاغ کردم. در آن نوشته شده بود:

“ما هیئت محکمه اختصاصی انقلابی تو عبدالودود ولد رحمت شاه را به خاطر عضویت علی البدل کمیته مرکزی گروه ماویستی نبرد، اخلال درسهای پوهنتون و رهبری مظاهرات، به مدت هشت سال تنفیزی محکوم به جزا نمودیم.”

دنباله دارد

————————————————-

* در باره آشوک کمار، یار و دانشمند گران ارج هندوی خود، بیشتر خواهم نوشت
** غلام سرور مونس، عزیز ترین رفیق و یار آن روزهای دشوار من بود. در باره این عزیزترین هم بیشتر خواهم نوشت.

هردوی این عزیزان را سالهاست پالیده ام. از هرکسی که پنداشتم شاید رد پای از آنها داشته باشد، پرسیده ام. اما هنوز که هنوز است اثری از آن ها نیافته ام.

 

 

 

—————————————————————————————————————————————————————————————————–

اطلاعیه اتحاد سوسیالیستی کارگری

بمناسبت روز جهانی زن

 

جبهه های مبارزه زنان در جهانی بی نظم

در سال گذشته جنبش زنان به طور عام و جنبش زنان کارگر بالاخص، فراز و نشیب هایی را از سر گذراند. اما علیرغم فوران های انقلابی، هنوز تحت نفوذ انواع فمینیسم های بورژوایی و دنباله رو ناراضی بورژوا لیبرال ها باقی ماند. بحران اقتصادی سرمایه داری با آن که فروکش نکرده و به درجه ای تعمیق هم یافته اما تا همین جا دیگر معلوم شده که پتانسیل های آلترناتیو انقلابی توسط سرمایه داری جهانی به بیراهه کشانده شده و به سر برآوردن دستجات ارتجاعی و نیز قدرت های منطقه ای ریز و درشتی انجامیده که درعین اینکه خود محصول تغییر آرایش بلوک بندی های سرمایه داری جهانی اند نشان از آن دارند که قدرت های امپریالیستی دیگر حرف آخر را نمی زنند و نظم دلخواه آنان به سادگی و بدون هزینه های کلان میسر نمی شود. هزینه هایی که دیگر نه در وسع یکی از آنان و یا بلوکی از آنان است و نه تمایل و توافق مشترکی بر سر آن در میان است و بر همین مبنا کنترل و فرمان روایی شان ناممکن شده. این دستجات و بلوکها در هر گوشه ای از جهان به جان همدیگر و مردم افتاده اند.

از میانه ی این کشاکشها، آنچه نصیب مردم و زحمتکشان شده سهم بزرگتری از فقر، فلاکت و گرسنگی و جنگ و فجایع است، و زنان تاریخا سهم  بزرگی از این مصائب را دریافت می کنند. حضور دائمی و چشمگیر آنان در جبهه های مبارزه علیه این مظالم در سراسر جهان به همین دلیل است. حضور و مبارزه زنان کوبانی علیه داعش نه فقط دفاع از انسانیت شان بود بلکه آنان با حضورشان در مبارزه نشان دادند که شایسته برخورداری از یک قانون برابری طلبانه با مردان نیز هستند.

اکنون، در ایران و کوبانی تا هند و بنگلادش، از نیجریه که در آن زنان و دختران خردسال در ابعاد وسیعی توسط بوکو حرام دزدیده شده و به اسارت و بردگی جنسی برده می شوند تا میسوری آمریکا که زنان زحمتکش همراه همسران خود مورد انواع تبعیضات نژادی و کشتار و قتل به دست پلیس سفید واقع می شوند، جبهه ای سراسری شکل گرفته است. زنان هند با موجی از شورش و اعتراضات علیه تجاوز و فرودستی زنان، مبارزه علیه ستم کشی زنان را به سراسر جهان گسترش دادند. در ایران، در حالی که ریحانه جباری به عنوان سمبل دفاع از خود زنان قربانی شد، زنان و سایر مردم اسیدپاشی وحشیانه سپاه نهی از منکر را با تظاهرات و اعتراضات خیابانی پاسخ دادند و رژیم اسلامی را وادار به عقب نشینی کردند. اعتصابات سراسری معلمان که اکثریت آنان را زنان تشکیل می دهند نشان داد که اگر ساختارهایی برای حمایت از مبارزات حق طلبانه زنان علیه خشونت، برای حقوق مساوی وغیره وجود داشته باشد، زنان کارگر و زحمتکش می توانند هم در اعتصابات کارگری نقش داشته باشند و هم علیه مردسالاری مردان کارگر مبارزه کنند.

طبعا پراکندگی محیط های  کار زنان، ناامنی شغلی و کارهای غیر قابل اتکاء و به ویژه کار خانگی در وسیع ترین مقیاس آن، موانع و مشکلات مبارزه ی متشکل زنان کارگر و زحمتکش را نشان می دهد. اما دشواری فائق آمدن بر این موانع و جا انداختن آن، بحث  بنیادین جنبش زنان کارگر است. به درجه ای که طبقه کارگر به میدان بیاید و مکانیسمهای لازم برای مشارکت زنان کارگر و تداوم حضور آنان را در میدان مبارزه به وجود آورد، مکانیسم های چفت شدن جنبش حق طلبانه زنان برای امنیت و علیه خشونت، یا مثلا برای به دست آوردن حق سقط جنین، حق حضانت و غیره را فراهم نماید، ابزارهای اتحاد جنبش زنان با جنبش کارگری را به وجود می آورد. در چنان شرایطی، جنبش زنان اگر بخواهد به برابری حقوقی اش دست یابد، می بایست با حمایت از خواست های بنیادین طبقه کارگر، در این جنبش مشارکت و دخالت نماید.

در حال حاضر جنبش مطالبه افزایش دستمزد، دارای چنین پتانسیلی است و مشارکت و دخالت فعال زنان را می طلبد و تامین این مشارکت و فعالیت، وظیفه ی فوری هر فعال سوسیالیست جنبش زنان و جنبش کارگری است.

کمیته اجرایی اتحاد سوسیالیستی کارگری

ششم مارس 2015

 

خاورمیانه،اسلام سیاسی و عصر روشنگری

 

محمد حسین مهرزاد

بیشتر مردم کشور های خاور میانه درگیر جنگ های داخلی هستند و یا اگر کشورهایی مستقیما در گیر جنگ نباشند دراثر این جنگ ها شدیدا لطمه و آسیب دیده اند. دسته ها و گروه های بزرگی از گرایشات مختلف اسلامی که هر کدام خود در حد یک ارتش کلاسیک مجهز ند و نیرو دارند، در مقابل یکدیگر قرار گرفته اند. بارز ترین نمونه ی آن داعش در سوریه و عراق است که فجایع انسانی زیادی ببار آورده است. جنگ در سوریه و عراق بیش از دویست هزار کشته بجای گذاشته و میلیون ها نفر را آواره کرده است. آوارگی، فقر مضاعف، معلولیت، بیماری، زندگی در اردوگاه های فاقد امکانات، وحشت و … محصولات این جنگ ها هستند. اکنون بیش از هر زمان دیگری آشکار شده که جنگ قدرت های منطقه ای و جهانی بر سر تقسیم مجدد و یا حفظ منافع در خاورمیانه عامل اصلی چنین وضعیتی است. کشورهای مختلف منطقه نیاز داشته و دارند تا به اختلاف بین شیعه و سنی و دیگر گرایشات اسلامی دامن بزنند تا هر چه بیشتر منافع خود را پیش ببرند. سر برآوردن گروه های مختلف ارتجاع اسلامی و جنگ های مذهبی و قومی مانع بزرگی برای پیشروی طبقه کارگر و سازماندهی آن است و روابط کار و سرمایه را بیش از پیش پنهان می کند و به حاشیه می برد.

اما وضعیت کنونی خاور میانه ناشی از یک واقعیت دیگر نیز هست. حکومت های شدیدا استبدادی که چند دهه در خاور میانه و شمال آفریقا وجود داشتند. مثل حکومت مبارک،بن علی،حافظ اسد و بشار اسد،قزافی،صدام ، جمهوری اسلامی و … به مرور از درون به چالش کشیده شدند و با رشد مشکلات و فشارهای اقتصادی و بعبارتی دیگر تشدید تضادهای طبقاتی، در نهایت با بحران سیاسی روبرو شدند. با شروع بحران سیاسی به شکل جنبش های خودبخودی مثل آنچه با خوسوزی یک جوان دست فروش در اعتراض به شرایط اقتصادی رخ داد، در تونس شروع شد، اعتصابات کارگری و اعتراضات اجتماعی جوانان چپ و مبارز در مصر، یا با شروع اعتراضات اجتماعی و تظاهرات ها در سوریه علیه دیکتاتوری و یا پس از حمله آمریکا به عراق و بمباران ها و کشتار مردم، در نهایت  بحران سیاسی، شکل گرفت. بنابر این بر آمد بحران سیاسی در خاور میانه از یکسو، و از سوی دیگر تشدید تضادهای منطقه ای وضعیت را شدیدا پیچیده کرد. در بحران های سیاسی جامعه در فقدان یک آلترناتیو کارگری و انقلابی، به کژ راهه و گاه حتی به فساد کشیده می شود و  این آنچیزی است که در خاور میانه رخ داده و قدرت های جهانی و منطقه ای به شدت این فساد- اسلام سیاسی- را پر و بال داده و در جهت تامین و حفظ منافع خود شرایط را کانالیزه می کنند.

 

سوال این است که آیا ما سوسیالیست ها در چنین اوضاع و احوالی باید به جنگ اسلام برویم؟ هر چند که می دانیم دین افیون توده ها است و هر جا لازم باشد باید بحث علمی و اقناعی انجام دهیم، اما واقعیت این است که مسلمانان دشمن ما نیستند، هر چند مذهب و مشخصا اسلام در جامعه ی ما مانعی در راه جنبش کارگری است ولی تصور غلطی است اگر فکر کنیم اسلام مانع اصلی پیشروی جنبش کارگری است. کم نبوده و نیستند کارگران مبارزی  که مذهبی بوده و هستند و در کارخانه و دیگر محیط های کار با کارفرما و سرمایه دار مبارزه می کنند  . ما کارگران،  بر اساس مذهب و ملیت از هم جدا نمی شویم بلکه برمبنای منافع طبقاتی مشترک تلاش داریم تا صف مستقلی ایجاد کنیم. در شرایط کنونی آنچه دشمن طبقه کارگر و توده ها در خاور میانه است و آب به آسیاب سرمایه داری اعم از هر نوع آن و دولتهای منطقه ای و جهانی اش می ریزد، اسلام سیاسی است. اسلام سیاسی وسیله ایست در دست حاکمان و دارودسته های مرتجع برای پیشبرد سیاست های شان. آنها با  ابزارهای گوناگون و امکانات وسیع توده ها را به گوشت دم توپ خود تبدیل کرده اند تا هم منافع منطقه ای خود را پیش ببرند و هم مناسبات کار و سرمایه را تحت الشعاع این مسائل قرار دهند. واقعیت اینست که حکومت های اسلامی طی چند دهه ی  گذشته هزاران میلیارد خرج ترویج و تبلیغ اسلام و خرافات کرده و درهر محله و خیابانی یک مسجد یا حسینیه وامامزاده و … ساخته تا مردم را هر چه بیشتر خرافاتی و مذهبی کند و از این طریق بر عمر خود بیفزاید.

      سوسیالیست ها باید با افقی دراز مدت و متناسب با شرایط و با متانت به این موارد برخورد کنند. واضح است که هر چه کارگران و مردم از خرافات و مذهب فاصله بگیرند، امکان تاثیر پذیری آنها از جریانات انقلابی و سوسیالیستی بیشتر خواهد بود. اما پدیده ی اسلام سیاسی را باید از اسلام و مذهب شخصی جدا کنیم. مردم اگر بدانند که عقاید شخصی اسلامی اگر از سیاست جدا باشند و در حکومت دخیل نباشند، شرایط  به نفع آنها تغییر می کند و از سوی دیگر این اسلام سیاسی است که با توجیهات مذهبی مردم را به ابزاری برای پیشبرد منافع خود تبدیل می کند.  بحران عظیم در خاور میانه در نتیجه ی نفوذ اسلام سیاسی است که هزاران نفر را رودروی هم قرار داده و بسیاری خشم فرو خورده ی خود را در پیوستن به گرایشات مذهبی ارضا می کنند. از یک طرف ستم و استثمار و بیکاری وسیع در خاور میانه باعث شده تا جریانات و دولت های اسلام سیاسی در شرایط فقدان آلترناتیو کارگری، توده ها را بفریبند و دسته دسته به جنگ و کشتار یکدیگر وادار کنند و از سوی دیگر  قدرت های جهانی و منطقه ای نیز اسلام سیاسی را باز تولید می کنند تا منافعشان را پیش ببرند.

هر چند در خاور میانه  اسلام سیاسی جولان می دهد و توده ها را برای اهداف خود به خط کرده اند و حتی با پایان یافتن تاریخ مصرف آنها وزدن آنها نوع دیگری از اسلام سیاسی را رواج می دهند، اما این روند بالاخره نقطه ی پایان و یا دوران افول خواهد داشت. واضح است که در هر کشوری و نسبت به اوضاع اجتماعی و سیاسی دوران افول می تواند زودتر و دیرتر و یا آرام و سریع فرا برسد و طی بشود ولی بالاخره این دوران فرا خواهد رسید. اکنون به وضوح می توان نشان داد که اسلام سیاسی چه فجایعی بوجود آورده و کارگران و مردمی که سال های طولانی در کنار هم زندگی می کردند را چطور به جان یکدیگر انداخته اند. دست های پنهان هدایت گر و یا سازنده ی دارودسته های اسلامی اکنون از هاله ی گرد و غبار بیرون آمده اند. وقتی عکس ها و فیلم ها و دیگر شواهد دیدار سران آمریکا با رهبران داعش رو شد، هیلاری کلینتون اعتراف کرد که “ما داعش را ساختیم.با گذشت زمان معلوم شد که طالبان را آمریکا، عربستان و پاکستان ایجاد کردند. دارودسته های شیعه از حزب الله گرفته تا شیعیان عراق، علنا ارتباطشان را با ایران بیان می کنند. دولت سرداران سپاه علنا در سوریه فعالیت می کنند و محموله های تسلیحاتی ایران  دائما راهی سوریه و عراق است. عربستان و قطر هر یک دهها گروه وهابی و اهل تسنن را پوشش می دهند و دلار روی دلار برای بازسازی اسلام سیاسی مدل خودشان خرج می کنند. ترکیه اسلام نوع مخملی را رواج داده و خود تلاش دارد قدرت منطقه ای دیگری باشد. همه ی اینها اکنون با وضوح بیشتری قابل مشاهده می باشند. بمب گذاری ها و جنگ و قتل عام ها را ظاهرا پایانی نیست. هر روز خبر بمب گذاری در منطقه شیعه نشین و یا سنی نشین و جنگ شیعه و سنی در اینجا و آنجا را می شنویم. شعله های جنگ و خشونت هرگز تا این حد در خاورمیانه شعله ور نبوده. اما  به گواهی همین فجایع می توان نشان داد که اسلام سیاسی چه ماهیتی دارد و بخصوص در ایران، افغانستان و عراق که دهه هاست کارگران ومردم دهه ها است تحت سرکوب و استثمار شدید حکومت اسلامی و یا در جنگ قدرت های اسلامی  قرار داشته اند، این واقعیت ملموس تر از گذشته است. اسلام سیاسی چه از نوع جمهوری اسلامی  و چه از نوع عربستانی و یا فاشیست های داعشی و … هر یک  جنایت های زیادی آفریده اند که تاریخ آنها را فراموش نخواهد کرد. طبقه کارگر برای اینکه راه خود را باز کند در کنار مبارزات روزمره اش ناچار است چهره ی اسلام سیاسی را افشا کند. اکنون اسلام سیاسی به مانعی تبدیل شده که بایست از پیش پا بر داشته شود. باید اذعان داشت که این جریان در عین قدرتمند بودنش،  ضربه پذیر نیز هست. مردم خاور میانه و ایران خسته از جنایت ها و جنگ ها ی ارتجاعی، می توانند از اسلام سیاسی فاصله بگیرند. آنها باید بدانند که بین مذهب خصوصی و مذهب در حکومت و قدرت های سیاسی-اسلام سیاسی-  تفاوت بسیاری وجود دارد.  تبدیل شدن مذهب به ابزاری برای پیشبرد سیاست های هر حکومت و گروهی نتیجه ای جز جنگ و سرکوب و کشتار ندارد.

مردم خاور میانه به همان نسبت که از اسلام سیاسی ضربه خورده اند و هزینه های بسیاری پرداخته اند، به همان نسبت هم شرایط گسست از اسلام سیاسی برایشان بیش از پیش ایجاد شده است. در این بین وظیفه ی سوسیالیست ها و نیروهای پیشرو دو چندان می گردد. هر چند تعداد ما کم است و در بسیاری از کشورها سوسیالیست ها حضور محسوسی ندارند، اما به هر شکل جلوه هایی از مبارزه مردمی با اسلام سیاسی خود را نشان می دهد. مقاومت کوبانی ها و پیروزیشان تا همین حد، نوع دیگری از مبارزه را به مردم منطقه نشان داد. مبارزه آنها با اسلام سیاسی از این زاویه که نیرویی سکولار هستند مترقی نیست، چرا که حکومت هایی مثل اقلیم کردستان عراق نیز سکولار است. البته می توان سکولار بود اما ناسیونالیست و یا لیبرال و … نیز بود. انقلابی بودن آن مبارزه در درجه اول بنا به خصلت توده ای آن در دفاع و مبارزه در مقابل فاشیسم اسلامی خود را نشان داد و سپس با دست آوردهای توده ای مثل ایجاد کانتون ها- شوراها- مردمی است که تبلور یافته است. این مبارزه ی مردمی با تمام نقاط ضعفش، نهادهای توده ای ایجاد کرده که گام های بزرگی به جلو است. این نوع مبارزه و فعالیت به شنگال نیز سرایت کرده و مردم آنجا نیز، پس از آزادی بخش هایی از شنگال، شورای خود را انتخاب کردند که با مخالفت شدید حکومت اقلیم کردستان عراق روبرو شده. آنها نشان دادند که می شود شوراهایی ایجاد کرد و لازم نیست برای دفاع از هستی خود زیر بار یکی از باندها و دولت های اسلامی منطقه رفت. هر چند آینده آنها و کوبانی ها نیز در هاله ای از ابهام قرار دارد ولی روشن است که تا همینجا و در همین راستا اسلام سیاسی و بازی قدرت های منطقه ای را کنار زده اند و به نیروی خود متکی هستند. حمایت از مردم کوبانی در ایران نیز وجود داشت و حتی عده ای در این رابطه دستگیر شدند. روند مبارزه با اسلام سیاسی را سوسیالیست ها بهتر از هرجریان دیگری می توانند پیش ببرند به شرط اینکه در مسیر صحیح آن گام بردارند. توجه به روانشناسی توده ها و شرایط و فرهنگ هر جامعه ضروری است. تفکیک اسلام سیاسی از اسلام خصوصی افراد بسیار ضروری است.  که نمی توانند این تفکیک را قائل شوند و اسلام و مذهب شخصی افراد را آماج حملات و حتی تمسخر و توهین قرار می دهند، عملا توده ها را به سمت اسلام سیاسی و تقابل با چپ سوق می دهند.   درتحلیل نهایی، مبارزه با اسلام سیاسی و افشای آن نه فقط در قالب افشای نظری و رفتار آنها- که البته همه ی اینها اهمیت دارند و به شکل سیستماتیک باید انجام شوند- بلکه در تلاش برای ایجاد تشکل های کارگری و توده ای تلاش برای ایجاد قطب سیاسی سوسیالیستی در مقابل قدرت سیاسی، خود بهترین شکل تقابل با اسلام سیاسی است. در واقع اسلام سیاسی جدای از سیستم سرمایه داری موجود در خاور میانه نیست. امروز اسلام سیاسی در خدمت قدرت های سرمایه داری منطقه ای و حتی جهانی است. مبارزه با اسلام سیاسی جدای از مبارزه با سرمایه داری نیست و مبارزه با سرمایه داری جدای مبارزه با اسلام سیاسی در منطقه نیست.

همانطور که گفته شد حضور کارگران در تشکل های کارگری مشروط به غیر مذهبی بودن آن ها نیست. در سطح جنبش کارگری و تشکل های توده ای آن موضوع به گونه ای دیگر است. کارگرانی که در یک تشکل کارگری عضویت دارند، زمینه ی به مراتب بیشتری برای گسست از مذهب و نزدیک شدن به عقاید سوسیالیستی دارند. نمونه های بسیاری از این دست در جنبش کارگری ایران وجود داشته است. بسیاری از رهبران عملی جنبش کارگری  زمینه مذهبی داشتند – و البته این موضوع مانعی برای رهبر عملی بودن آنها در محیط کار یا زیست آنها نبوده- اما عموما به هر شکل در جریان مبارزه و آشنایی آنها با عقاید سوسیالیستی از مذهب نیز گسست می کردند.

در مقیاسی وسیعتر آگاهی صرفا سوسیالیست شدن کارگران نیست و غیر مذهبی بودن آنها را مترادف دانستن با آگاهی خطایی بزرگ است، کارگرانی که به ضرورت مبارزه جمعی و متشکل می رسند و عملا قدم در این راه می گذارند، نائل به کسب آگاهی زیادی شده اند هر چند اگر هنوز مذهبی باشند. آگاهی مقوله ای ایست نسبی که بر مبنای نقش کارگران در سطوح مختلف معنا می یابد. منظور از این مباحث نتیجه گیری اکونومیستی نیست و ما سوسیالیست ها به هر درجه ممکن تلاش می کنیم تا آگاهی سوسیالیستی را با مبارزه طبقاتی کارگران تلفیق نموده و از این طریق آن را ارتقا دهیم. اما بی خردی است هر گاه تصور کنیم که کارگران ابتدا باید فلسفه بخوانند و ماتریالیست شوند و تئوری های کلاسیک را فرا بگیرند تا بتوانند گام در راه مبارزه طبقاتی بگذارند. این یعنی دمیدن شیپور از سر گشاد آن. مبارزه طبقاتی پدیده ایست ابژکتیو و بر همین مبانا تقدم آن بر ذهنیت معنا می یابد، مبارزه ی طبقاتی جزئی از زندگی روزمره کارگران است. ما سوسیالیست ها برای آگاهی به هیچ وجه  ارزش کمی قائل نمی شویم ولی آگاهی مقوله ای انتزاعی نیست و در جریان و در متن مبارزه طبقاتی معنا می یابد. اگر ساده تر به مسئله نگاه کنیم شاید موضوع روشنتر شود. به مردم افغانستان که بیشتر از مردم ایران مذهبی هستند و مذهب در زندگی آنها تاثیر و نقش بیشتری دارد بنگریم. سوسیالیست ها در افغانستان با کوهی از خرافات و مذهب در وجود تک تک افراد روبرو هستند. سوسیالیست های افغانستان چه می توانند بکنند؟ واضح است که این مانع بزرگ در رشد گرایش سوسیالیستی و جنبش کارگری است. اما غلط خواهد بود اگر تصور گردد آنها می توانند تک تک افراد را از مذهب و خرافات و اسلام بشویند و همچنان پیش بروند تا به عدد طلایی برسند تا از این مانع گذر کنند. واقعیت این است که عدد طلایی وجود ندارد. سوسیالیست های افغانستان در تلاش برای متشکل کردن کارگران افغانستانی که کوهی از مطالبات دارند و از کمترین حقوق برخوردارند، می توانند آگاهی را به درون طبقه ببرند. اگر تعدادی از کارگران افغانی –هر چند مذهبی باشند- حول مطالبات طبقاتی خود – هر چند محدود و صنفی- متشکل شوند، مرحله ی قابل توجه از آگاهی را پشت سر گذاشته اند. به این اعتبار این کارگران زمینه های به مراتب بیشتری از دیگر کارگران برای دفع خرافات و مذهب و جذب به عقاید سوسیالیستی را دارند. حتی باقی ماندن آنها به مثابه یک کارگر مذهبی زمین تا آسمان با کارگری که متشکل نیست و به ضرورت فعالیت و مبارزه جمعی پی نبرده متفاوت است. کارگران متشکل در تشکل های توده ای کارگری حد قابل توجهی از آگاهی را کسب کرده اند.

 سقوط اسلام سیاسی ممکن است، اما نه از یک طریق  و یک راه. اگر در دوران قرون وسطی ولترها به میدان آمدند و بورژوازی نو پا رهبری مبارزه با قرون وسطی را در دست داشت و گزینه ی دیگری وجود نداشت و اساسا تقابل سرمایه داری و فئودالیسم مشخصه ی آن دوران بود، اما در عصر کنونی گندیدگی سرمایه  داری با وجود تمام نقطه ضعف های طبقه کارگر و عقب نشینی های سوسیالیست ها در جهان، امکان اینکه عصر روشنگری کارگری در مقابل روشنگری لیبرالی میدان دار مبارزه با اسلام سیاسی شود وجود دارد. واقعیت این است که هر جا لیبرال ها امکان کنار زدن اسلام سیاسی را یافته اند بیشتر ناچاربوده اند به دیکتاتوری و همان روش های سرکوب اسلام سیاسی روی بیاورند. چرا که قادر نیستند پاسخگوی مطالبات طبقه کارگر و مردم زحمتکش باشند. اگر در عصر روشنگری ظهور سرمایه داری  در اروپا رونق و پیشرفت با خود آورد، در دوران ما،  سیاست نئولیبرالی چیزی جز ریاضت اقتصادی و فقر و استثمار بیشتر به همراه نمی آورد. مصر نمونه ی بارزی از این دست است که در آن، هر چند اسلام سیاسی کنار زده شده اما لیبرال های به قدرت رسیده از همان ابتدا  نان و نه آزادی را نتوانستند حتی برای دورانی کوتاه تامین کنند و بر سرنیزه ی ارتشیان تکیه زدند. سیاست های نئولیبرالی سیاست جهانی سرمایه داری است و دولت های سرمایه داری نمی توانند آن را کنار بگذارند. ساختار اقتصاد جهانی نیازمند چنین روندی  است و به معنای دیگر در این دوران اجرای سیاست نئولیبرالی اجتناب ناپذیر است. بنا بر این امکان تحقق عصر روشنگری لیبرالی نمی تواند تکرار گردد و گره کور اسلام سیاسی در خاور میانه به دست طبقه کارگر و دیگر مردم آزادیخواه و زحمتکش باز می شود. هر چند صدای ما سوسیالیست ها و دیگر انقلابیون رسا نیست، اما به هر شکل  صدای سوسیالیست ها و دیگر انقلابیون، هر چند کوتاه ولی اکنون در ایران، افغانستان و کوبانی طنین این صداها شنیده می شود.

مارس 2015

Permanent link to this article: http://workersocialist.org/?page_id=1083